طعم سرخ زندگی

طعم سرخ زندگی

امید جهانشاهی

شلوغی درهم موتوری ها و عابرین، در بعد از ظهر آدم را کلافه می کند. صدای بلند ترانه ای شاد در محله ای قدیمی با کوچه هایی تنگ که جوی آب آنها را به دو قسمت تقسیم کرده است، با بوی تند چسب کارگاه ها در هم می آمیزد.

نرسیده به "گذر قلی"، میان کوچه پس کوچه ها، صدای ترانه ای آمیخته به بوی تند چسب از یک کارگاه کفاشی در "بازارچه معیری" بیرون می زند. چهار کارگر جوان در میان دیوارهای رنگ و رو رفته یک کارگاه سی متری، که سالهاست کسی دستی بر آنها نکشیده است، کار می کنند. در تیرگی این فضای دلگیر، جدای از قفسه های ابزار و ردیف کارهای نیمه کاره، دیوارها پر شده اند، از پوستر های فوتبال که برای چسباندنشان هیچ سلیقه ای به کار نرفته است.

جوانی سی ساله با صورتی کشیده و چین خورده، درحالیکه بلوز کهنه اش را مرتب می‌کند، از پشت میز کار بلند می‌شود. مچ دست چپش را فشار می‌دهد: "بفرمایید؟ "
- کارخوبه؟
- کار که نیست ولی خب از بیکاری بهتر است.

این را خودش می گوید، اما کارش بد هم نیست. "علی برای خودش استاد کار شده، نباید ناشکری کند. سه تا کارگر زیر دستش است، من نباشم خودش کار را می چرخاند." حاجی از همه این طور تعریف نمی کند. اهل رو دادن نیست. کمتر به کارگرانش لبخند می زند، مگر وقتی که خیلی سرحال باشد. اگرچه کمی خشک و سخت گیر به نظر می رسد ولی آدم بد اخلاقی نیست. فقط خیلی جدی است. موها را که در آسیاب سفید نکرده است. پیر کار است و مرد کار. افتاده است و کاری و مثل لوتی های قدیم اهل مرام و معرفت. عصبانی که می شود سبیلش را می خورد و موهای جو گندمی کم پشتش رابا حالتی عصبی می خاراند. اما اهل داد و هوار نیست. با این صورت گرد و هیکل درشت چقدر به پوستر بالای میز کارش شبیه است. آنجا که سلطان با دست راست پس گردنش را می خاراند و به نقطه ای مبهم در زمین سبز خیره شده است.

علی هم این پوستر را خیلی دوست دارد. نه به خاطر اینکه این پوستر را خودش آورده برای حاجی وقتی فهمیده استاد کارش پرسپولیسی است. بلکه به این دلیل که روز اول این پوستر خیلی خوشحالش کرده بود. دستی کشیده بود روی سرش و با خنده گفته بود «باریکلا علی آقا، ماشاالله، پوستر به این قشنگی را از کجا آوردی؟»
آن روزها علی تازه پدرش را از دست داده بود و دست محبت را هرگز فراموش نمی کرد. نان آور خانه ای کوچک بود، با سه برادر و خواهر قد و نیم قد. او در آستانه بیست سالگی شده بود مرد خانه. سنگینی این مسئولیت زود هنگام را می شد در عمق چین گونه و زبری زخم دستان و تلخی عمق چشمانش به خوبی دید.

"علی هم یک جورایی مثل حاجی است. استاد کارش هست دیگر. وقت استراحتش هم یک جورایی جدی است. عصبی که باشد یا گاهی شاد، صدای ضبط را زیاد می کند.البته اگر حاجی موافق باشد. این را با نگاهی می توان می فهمید،که با هم اخت شده اند. مثل حاجی رو نمی دهد به کسی. اما ته دلش پاک است." اینها را حمید می گوید که از همه جوان تر است و با اینکه دو سه سالی نیست آمده اما خوب جا افتاده و کار بلد شده است. حمید اصفهانی است و گاهی برای شوخی لهجه‌اش را مسخره می کنند بچه ها. می پرسم ناراحت نمی شوی. "اول ناراحت می شدم ولی حالا دیگر، نه." سرش را جلو می آورد که رازی بگوید "سپاهان پوزشان را می زند." ته چشمانش افتخاری نهفته است و به خودش می بالد. "وقتی می سوزند، چیزی ندارند بگویند، خب مسخره می کنند. ولی خودشان هم می دانند که حریف سپاهان نیستند."

-پس پرسپولیسی نیستی؟
"نه خداییش پرسپولیسی که هستم. اول هم گفتم."

چشمانش می خندد وقتی ادامه می دهد: "ولی گاهی هم گوشه می آیم که سپاهان سوراخ سوراخش کرده" دوباره می پرسم به اصرار که "پس واقعاً پرسپولیسی نیستی؟" دستی به موهای مشکی شانه نخورده اش می کشد و در حالیکه آب دهانش را قورت می دهد، می گوید: "نه قرمزته که جای خودش را دارد. هر چی باشد من بزرگ شده اینجا هستم." با این بچه ها بزرگ شدیم بچه محلیم. من خیلی وقت است پرسپولیسی ام. اوستا کار قبلی ام هم پرسپولیسی بود. با علی و سعید خیلی وقت است رفیقیم. "

حمید راست می گوید. بچه های اینجا خیلی با هم رفیق و دم خورند. همه هم دلند و یک رنگ، همه قرمز. حتی عزیز که افغانی است. فارسی را روان حرف نمی زند، اما احساس غربت هم نمی کند. این را خودش گفت با خنده ای بر لب. وقتی اولین بار دیدمش.

- وقتی کسی نیست دلت نمی گیرد؟
دست روی ضبط صوتش می گذارد. "دلم که می گیرد نوارهای افغانی دارم، شبها می گذارم." "چرا شبها؟" "خب روزها بچه ها فارسی گوش می دهند."

" با بچه های محل چطوری؟"
"همه مرا می شناسند." و اشاره می کند به پوستر تیم محبوبش " همه مرا می شناسند. پرسپولیسی ام."

می خواهم بپرسم اینها درست، اما از صبح تا شب کار و خوابیدن، اینجا با بوی چسب، سخت نیست. چطوری تحمل می کنی. نه خانه ای، نه می گردی با کسی، به چی خوشی؟ نمی خواهی برگردی؟ از نگاهم اینها را می خواند. انگار که لابه لای حرفهایش جوابم می دهد.

"شبها را با تلویزیون می گذرانم. بخصوص وقتی فوتبال دارد. آنهم فوتبال انگلیس، قشنگ تر است. من عاشقم "بر یونی" و "لیورپول"هستم. "آ.ث میلان" ایتالیا را هم دوست دارم. رنگ شان رنگ عشق است. شبهایی که بازی باشد بچه ها می مانند. شرط بندی می کنیم و به عشق "یونی" بستنی می خوریم.

خب البته می خواهم برگردم. اینجا همه خوبند. خوشیم با بچه ها. اما خب آخرش غربت سخت است. می خواهم بروم. صبح تا شب زندگی ام شده کار، استادیوم که نمی روم."

عزیز پارچه نوشته ای کوچک را، نشانم می دهد، که خودش نوشته با ماژیک و بچه ها هر وقت می خواهند بروند استادیوم با خودشان می برند.
"از پرسپولیس گذشتن یک راه بی عبوره
عاشق این تیم شدن برای ما غروره
عاشق این تیم شدیم، تا آخرش باهاشیم"
و با شور، کارهای دیگرش را نشان می دهد و تعریف می کند از بر خورد مردم با چیزهایی که او درست کرده به عشق پرسپولیس. می خندد به اینکه سعید گفته تو به لهجه افغانی می نویسی . و به افتخار نشان می دهد چرم نوشته ای که حاجی خیلی خوشش آمده و از آن تعریف کرده: خدایا از خلقت پروین متشکریم.
با تعجب می پرسم "این را ازخودت نوشتی؟"
- مگه چیه، راسته
- راسته یعنی چی؟
- فکر می کنی از خودم نوشتم ؟ نه بابا این راسته، در روزنامه هم نوشتند. شرط می بندی روزنامه اش را هم نشانت بدهم. توی روزنامه که الکی چیزی را نمی نویسند. درسته؟
سری تکان می دهم. مثلا به تأیید و می پرسم: "وقت می کنی اینها را درست کنی. ماشاالله!"
"این هم تنوعی است دیگر. چکار کنیم. همش هم کار که نمی شود. شبانه روزی اینجا هستم. با بچه ها دارم زندگی می کنم دیگر. دل خوشی ها و سرگرمی هایمان یکی است. خب، آدم به تفریح هم نیاز دارد. وقتی زیاد بیرون نمی روی، از صبح تا شب هم کار داری، خب این می شود زندگی ات."
راست می گوید عزیز. کار یکنواخت کفش درجای تنگ، با بوی تند چرم، عشق می خواهد و اینجا عشق در و دیوار را پر کرده است. نه فقط در قرمزی تیم پرسپولیس. بلکه حتی در آن عکس رنگ و رو رفته گل رز هم سرخی معنا داری می درخشد.

عکس "محمد پنجعلی" در زمین، از آن عکس های قدیمی است. این را سعید انتخاب کرده است. خیره که می شوم به این عکس دم گوشم می گوید:" عکس "ناصر محمد خانی" را هم داشتم. حاجی گفت بکن و لبخندی زد به شیطنت. یعنی می دانی که ."

او چندان شکسته نشده و همین بیست هفت هشت سال به او می خورد. درست است که کمی موهای بنا گوشش سفید شده، اما می گوید ارثی است. از پدرش که چهل سال است راننده تاکسی است. "اما من از رانندگی بدم می آید. حال نمی دهد. کلاچ بگیری از صبح تا شب." پیراهن سبزش را صاف می کند، روی شکم جلو آمده اش و با سبابه دست راستش بازی می کند، با چسب نیم کنده ای روی انگشت شصتش. "مادرم خانم جلسه ای است. روزهای عید و مناسبتهایی که هست خانه مان شلوغ می شود." دست راستش را می زند زیر چانه و ادامه می دهد: "مادرم خیلی گیر است. نمی گذارد حال کنیم. تازه حالا که خوب شده. بابام هنوز هم گاهی داداش کوچیکم را می زند. اشتباه نشود حسن شر هست ولی خلاف نیست. می دانی که چی می گویم. خودشان ساعت نه شب می خوابند. ولی ما شب بخواهیم تلویزیون ببینیم گیر می دهند که تا ته تلویزیون را نلیسید ول نمی کنید."

-"تفریح و سرگرمی ات چیست؟"
درحالیکه با ناخن بلند و سیاهش چسب های روی دستش را می کند، می گوید: "هیچ، با بچه ها حال می کنم. گاهی می رویم بالا شهر، در پاساژها می چرخیم. اهل خلاف نیستیم. اصلا دنبال این برنامه ها نیستیم. فقط برای حال کردن. اهل دود نیستم. گاهی هم استادیوم می رویم."
"چرا گاهی؟"
"وقتی بازی باشه می رویم."
"بازی که همیشه هست؟"
چانه اش را جمع می کند که "نه گاهی بچه ها پایه نیستند. حال نمی دهد، اما وقتی پرسپولیس بازی داشته باشد، حتماً می ریم"
"حتما؟"
احساس می کنم با تعجب نگاهم می کند . "خب بله"
"تا حالا شده بازی باشد و نروی، مثلاً کار مهمتری داشته باشی؟"
لبخندی ناتمام بر لبش نقش می بندد. "کار که جای خودش را دارد.

از کار نمی شود زد اما زندگی هم می خواهیم بکنیم که. من گاهی با داداشم بخواهم بگردیم قرار می گذاریم استادیوم. همه بچه ها هم می یان. داد می زنیم سر داور. تشویق می کنیم و سرود می خوانیم برای پرسپولیس وایسادیم. شرف مان است." و نگاهی کرد به علی برای تأیید گرفتن، که در باغ نبود. ادامه داد : "از وقتی پدرش فوت کرده و سرپرست خانواده شده کمی منزوی شده. قبلاً این طوری نبود. ما با هم همکلاس بودیم دبیرستان، خیلی شور و شر داشت. حالا هم همین جوری نگاهش نکنی پایش بیافتد، ده تا استقلالی را حریف است. یکبار در همین قهوه خانه شاهپور جر و بحثی به پا شده بود. البته تقصیر داور بود. حاجی هم قبول داشت. خیلی با مرام است حاجی. حاجی هم اهل حسینیه است. اگر پولدار بود حتماًَ او هم توی خانه اش حسینیه می ساخت."

شلوغی درهم موتوری ها و عابرین بعد ازظهر با بوی تند چسب کلافه ام می کند. سعی می کنم در ذهنم پوستری بسازم که حاجی و علی و حمید و سعید و عزیز، همگی با لباسی قرمز رنگ با هم می خندند و کار می کنند.