غبار و زندگی

غبار و زندگی

گرد و خاک به همراه اندکی رنگ سبز مات، بر چهره مجسمه زرد رنگ فرانسوی نشسته است. رنگ از رخسارش جهیده است. با این حال، متین و پر وقار در کنار چراغ های رنگارنگ ایستاده است و به دنیای رنگارنگ شیشه و فلز زل زده است. نگاهش بار سنگینی از گذشته های دور را به زمان حال حواله می کند. روبرویش انبوهی از چراغ ها به صورتی نامنظم چیده شده است. چراغ هایی از شیشه و فلز، بر روی پارچه خاک خورده ای که تار و پودش از هم جدا شده است. لاله های شیشه ای بر روی پایه ها فلزی قرار گرفته اند و میان این دو، محفظه ای شیشه ای دیده می شود، که حباب چراغ نامیده می شود. شمع کوتاهی درون لاله یکی از چراغ ها روشن است.نور شمع، درون لاله نارنجی رنگ می پیچد و از جداره شیشه ای رد می شود و بر چهره مجسمه می نشیند...

گرد و خاک به همراه اندکی رنگ سبز مات، بر چهره مجسمه زرد رنگ فرانسوی نشسته است. رنگ از رخسارش جهیده است. با این حال، متین و پر وقار در کنار چراغ های رنگارنگ ایستاده است و به دنیای رنگارنگ شیشه و فلز زل زده است. نگاهش بار سنگینی از گذشته های دور را به زمان حال حواله می کند. روبرویش انبوهی از چراغ ها به صورتی نامنظم چیده شده است. چراغ هایی از شیشه و فلز، بر روی پارچه خاک خورده ای که تار و پودش از هم جدا شده است. لاله های شیشه ای بر روی پایه ها فلزی قرار گرفته اند و میان این دو، محفظه ای شیشه ای دیده می شود، که حباب چراغ نامیده می شود. شمع کوتاهی درون لاله یکی از چراغ ها روشن است.نور شمع، درون لاله نارنجی رنگ می پیچد و از جداره شیشه ای رد می شود و بر چهره مجسمه می نشیند. خطوط موزون درون لاله بر چهره مرموز مجسمه، سایه روشنی از زمان ترسیم کرده است.

کمی آن طرف تر، رد پای غبار بر صندلی، انگشتری، کشکول، سکه و عقیق دیده می شود. اینجا گرد و خاک بر چهره آدم ها هم نشسته است. آدم ها و اشیاء به قدمت یک عمر در کنار هم ایستاده اند.اینجا غبار، معیار سنجش است. هر چه عمر غبار بیشتر و قدمت آن بالاتر باشد، ارج و قرب آن بیشتر خواهد بود. آدم های قدیمی تر هم مثل مجسمه های قدیمی، محترم تر در نظر گرفته می شوند و به قول کتاب فروش پیر کنار در ورودی " ستاره مجلس عتیقه ها" می شوند.

در این مجلس رسم بر این است،که قدیمی ها و خبره ها، غبار از چهره چیزی نگیرند. ارزش هر چیزی به نوع و به میزان غباری است که بر آنها نشسته است. کتاب فروش می گفت: "اینجا همه چیز خاطره است. اینجا اشیاء، خاطرات را بر دوش می کشند. خاطره سالیان دور و دراز. خاطراتی به قدمت نسلها،که در کنار همدیگر انباشته می شوند." می گفت: "امروز هم خاطره ای برای فرداست ولی افسوس که ما نمی دانیم چه می کنیم." اینجا اشیاء بار سنگین دور و دراز گذشتگان را بر دوش کشیده اند و چه آرام و چه استوار بر روی بساط فروشنده ها قرار گرفته اند. می گفت: " اینها ناظران خاموش این جهان اند ولی من فریادشان را می شنوم." او فریاد زمان را می شنید. فریادی از قعر تاریخ و از دل زمان. کتاب هایش با جلدهای چرمی فرسوده شان از دل تاریخ صدایش می کردند.

فروشنده چراغ ها با دقت تمام از میان شیشه های رنگارنگ عبور می کند. سالیان سال است که از میان بساط چراغ هایش می گذرد. پنج سال تجربه در این شغل به او یاد داده است که نباید خطایی از او سر بزند. این را هم زمان به او آموخته است. مثل همه قواعدی که در اینجا با گذر زمان شکل گرفته اند.در ظاهر خونسرد و آرام نشان می دهد. با دقت از میان چراغ های سر برافراشته می گذرد و به میانه بساط چراغ ها می رسد.با دقت، پایه های برنزی یک جفت چراغ را می گیرد و بلند می کند. دوست ندارد کسی در کارش دخالت کند. افتادن یک تکه کوچک، مصادف با شکستن چندین چراغ است. دستان خریدار که برای گرفتن چراغ ها دراز شده است، با بی اعتنایی فروشنده پائین می افتد.

- ببین آقا جون، من اینها رو از توی آشغالها پیدا کردم. آوردمش اینجا و الان هم از هفتاد تومن کمتر نمی دهم.
می خندد و به دنبال او همه می خندند. در حالی که چراغ ها را مقابل پای خریدار قرار می دهد، بر می گردد و بار دیگر معرکه گیر جمع می شود.

- هر کسی که میاد اینجا و اینها رو می بینه، میگه: ای بابا، این که همونی هست که ما توی خونه داشتیم و چند وقت پیش انداختیم بیرون. منم می گم که من اونا رو آوردم اینجا و دارم می فروشم.
دوباره همه می زنند زیر خنده. خودش هم شروع می کند به ادا در آوردن. زن و شوهری که خریدار چراغ اند، سی ساله به نظر می رسند. از صحبت هایشان معلوم است که به چراغ ها علاقه زیادی دارند و به قول خودشان "کلکسیون چراغ دارند."
زن نگاهی به اطراف می افکند و شروع به چانه زدن با فروشنده می کند. فروشنده دوباره شروع به حرف زدن می کند.

- این چراغ ها ایرانی اند. اسمشون هم بخوای بدونی بهت می گم. بهشون میگن چراغ های کریم خانی. جدید هم هستند.با لامپ صد کار می کنند. می خواهی بپیچم یا اینکه مستقیم برم؟
دوباره همه می زنند زیر خنده. فروشنده مردی میانسالی است. "چهل و سه سال از عمر با برکتش می گذرد." این مطلب را با احتیاط می گوید و قبل از گفتن، نیم نگاهی به اطراف خود می اندازد. صورت آفتاب خورده اش نشان می دهد که بیشتر اوقات در کوچه و بازار است. سیبیل های سیاه پر پشت و ته ریش نامرتبی دارد، که چهره ای مردانه به صورتش می دهد. موهای سرش سفید شده است. زیر چشمانش گود افتاده است و بالای ابروی چپش جای زخمی دیده می شود. پشت سر هم و با حرارتی باور نکردنی حرف میزند. هر جمله اش که تمام می شود، صدای خنده ای در محوطه می پیچد.
خریدارها منصرف شده اند. با حوصله چراغ ها را سر جای اولش می برد و به سمت مرد جوانی که به همراه پسر نوجوانش، کمی آن طرف تر بساط پهن کرده اند، رو می کند.

- من صبرم زیاده. خیلی زیاده. اون چراغ قدیمی ها را که با نفت کار می کنند، سه سال پیش از منوچهر خریدم. تا الان هم فروش نرفته. هر جمعه صبح هم میارم اینجا و غروب می برم. ولی مهم نیست. من صبرم زیاده. یه روزی می فروشمش.
نور شمع بر چهره مجسمه کمتر و کمتر شده است. شمع درون مجسمه به انتهای خود رسیده است. نور مبهمی بر مجسمه می تابد.
چراغی با مجسمه برنزی، حبابی سفید و لاله ای نارنجی نظر مشتری های جدید را جلب کرده است. مادری میانسال به همراه پسر و دخترش مشتریان جدید چراغ ها هستند. همان چراغی که شمع کوچکی درون آن روشن بود و اکنون خاموش شده است، نظرشان را جلب کرده است. فروشنده دوباره شروع به حرف زدن می کند و می گوید: "این چراغ ساخت ایتالیاست." برای اثبات حرف خود از مرد مو سفیدی که چند متر آنطرف تر ایستاده است نظر می خواهد و او هم حرف مرد فروشنده را تصدیق می کند و می گوید که چراغ "ایتالیایی" است. فروشنده او را آقا منوچهر معرفی می کند و می گوید: " آقا منوچهر، خبره این کار است و در کل محوطه، کسی را به مهارت او نمی توان پیدا کرد." آقا منوچهر همانی است که چراغ های نفتی را از او خریده است.

- این چراغ رو فقط به خاطر آنکه جفت نیست، صدو پنجاه هزار تومن می دهم. البته اگه جفتش هم بود کمتر از نهصد هزار تومن نمی دادم.
دوباره معرکه گرفته است و هر جمله اش را با چیز خنده داری همراه می کند. مشتریانش از خنده روده بر شده اند. خانم مسنی با عصای مشکی رنگش به جمع اضافه شده است. فروشنده در جواب پیرزن که مدعی است او مهره مار دارد، ابتدا می زند زیر خنده و سپس در حالی که سرش را بالا گرفته است می گوید:

- مهره مار من، زبان خوش و رفتار خوب است. این از هزارتا مهره مار بهتر و مفید تره.
خانم مسن هم مشتری چراغ است.سفت و سخت می ایستد، تا چراغ ها را به قیمت صد هزار تومن بخرد ولی وقتی می بیند که قبل از او خریداری می خواهد آنها را بخرد، منصرف می شود. پیرزن وارد معرکه شده است، تا به مادر و دختری که قبل از او خواهان چراغ ها بودند، کمک کند. بالاخره چراغ را به قیمت صد و بیست هزار تومن می خرند. فروشنده راضی به نظر نمی رسد. به آرامی و با دقت چراغ را بسته بندی می کند و در کارتن می پیچد. با احتیاط تا در پارکینگ طبقاتی می برد و آنجا به دست پسر می سپارد.
مرد فروشنده بر می گردد. در حالی که سعی می کند کسی او را نبیند، با کف دستانش اشک روی گونه هایش را پاک می کند. سرش را پائین می اندازد. باچشمانش که خیس اشک است، اطراف را زیر نظر دارد و سعی می کند کسی او را نبیند.
بعد از این که دوست دوران کودکی اش سرمایه مشترکشان را بالا کشید، یک روز به ناچار تمام وسیله‌های قدیمی‌ای را که تا آن زمان برای خود جمع کرده بود، به بازار آورد. بساطی پهن کرد و آنها را به فروش گذاشت. می دانست که با پول آنها نمی تواند بدهی‌هایش را بپردازد ولی حداقل می توانست زندگی اش را بچرخاند. همان روز چند تا از وسیله هایش را فروخت. از آن روز تا الان دست فروشی می کند. طول هفته در سطح شهر می گردد و از خانه هایی که حراج می کنند، چراغ های قدیمی را می خرد و هر جمعه در بازار دست فروشان چهارراه استامبول می فروشد.

زمانی که بسته چراغ را به دست پسر داد، چیزی درونش شکست. این چراغ آخرین باز مانده از اشیاء و وسایلی بود از پنج سال پیش شروع به فروختن شان کرده بود. آخرین بازمانده از چراغ هایی که مال خودش بود. یادگار اولین روزی که بساطش را کنار خیابان پهن کرده بود. این را به فروشنده کناریش می گوید که علت ناراحتی اش را از او پرسیده است. پک عمیقی به سیگارش می زند و دودش را می بلعد. حرفهایش که به اینجا می رسد باز می زند زیر خنده. مثل همیشه.

غبار مجسمه مقابل مرد فروشنده، با چهره آفتاب زده او یکی شده است. از نور شمعی که بر چهره مجسمه می تابید، خبری نیست. مرد و مجسمه با کوله باری از زمان و قدمت و با کوله باری از خاطرات در کنار هم ایستاده اند. گرد و غبار، شاید وسیله ای است تا آنچه در پشت این رنگ های مات قرار دارد، پنهان بماند و آنچه در پشت سیمای آدم ها قرار دارد، آشکار نشود. این دلیلی است برای فروشنده چراغ ها تا هیچگاه آنها را تمیز نکند. در حالی که سرش را بالا می گیرد، به آرامی می گوید:

- چراغ ها را نباید تمیز کرد. این کار حرمت خاطرات را می شکند.