بازنمایی کلیشه های جنسیتی در رسانه ها

بازنمایی کلیشه های جنسیتی در رسانه ها

 مقدمه

در مطالعات رسانه ای و فرهنگی، بررسی کمیت و کیفیت بازنمایی نقشها، نژاد و قومیت، سنین مختلف، خرده فرهنگها و بویژه بازنمایی مردان و زنان از اهمیت خاصی برخوردار بوده است. در مورد بازنمایی جنسیت اکثر مطالعات موجود نشان از تسلط نگرشی مردسالارانه در رسانه های مختلف دارند که با استفاده از کلیشه ها و کلیشه سازیهای مختلف جایگاه فروتری را به زنان نسبت داده و الگوهای اجتماعی پست تری را در ارتباط با زنان در جامعه ترسیم می کنند. مقاله حاضر سعی بر آن دارد در ابتدا مفاهیم مهمی چون بازنمایی و کلیشه سازی را مورد بحث قرار داده و در ادامه به موضوع جنسیت و نقش رسانه ها در جامعه پذیری نقشها و الگوهای جنسیت بپردازد. تسلط رویکرد مرد سالارانه نشان دهنده ایدئولوژی جنس گرایی مردانه در رسانه های مختلف دارند که منجر به فنای نمادین زنان می شوند. از این رو هر کدام از مفاهیم مذکور مورد بحث قرار گرفته و در نهایت دیدگاههای سه نحله اصلی فمینیستی را در این باره به اجمال مرور خواهیم نمود. 

بحث نظری: نظریه کلیشه سازی

 کلمه کلیشه برداری از دوران چاپ های چرخان بر سطح سیلندرهای بزرگ اقتباس شده است. در این نوع چاپ تمام صفحه به صورت حروف فلزی سخت جوهراندود هزاران صفحه مشابه را در مدت کوتاهی چاپ می کرد.

کلیشه‏سازی پدیده اصلی زندگی اجتماعی است و به خوبی ثابت شده که کلیشه‏ها می‏توانند قضاوت‏های اعضای گروه‏ها را تحت تاثیر قرار دهند(فیسک و همکاران، 1991؛ کاندا و تاگارد، 1996).

از آنجا که آثار مرتبط با کلیشه‏سازی گسترش یافته‏اند، برخی محققان شرایط محدودکننده گرایش به کلیشه برای تحت تاثیر قرار دادن قضاوت‏ها را جستجو کرده‏اند. برگیدا و همکارانشان در مطالعات خود شرکت‏کنندگانی داشتند که برای مثال دربارة فرد مونث یا مذکری که رفتارهای منفعل یا جسورانه با اعتماد به نفس را انجام می‏داد مطالعه کردند و آن را مورد ارزیابی قرار دادند و دریافتند که افراد مورد مطالعه با رفتار منفعل ارزیابی می شوند و رفتار مشابهی (پایین) درباره اعتماد به نفس بدون در نظر گرفتن جنسیتشان دریافت کردند و افراد مورد مطالعه با رفتار جسورانه و با اعتماد به نفس ارزیابی مشابهی (بالا) درباره اعتماد به نفس بدون در نظر گرفتن جنسیتشان دریافت کردند. بنابراین با کمال تعجب کلیشه‏ها درباره منفعل بودن زنان و جسارت یا اعتماد به نفس مردان هیچ جانبداری را بوجود نیاورد، زمانیکه اطلاعات رفتاری مرتبط با قضاوت در دسترس بود.

بعد از آن، هیلمن (1984) به زودی نتایج مشابهی را بدست آورد. او در تحقیقش شرکت‏کنندگانی داشت که درباره متقاضیان فرضی زن یا مرد مطالعه کرده بود که هیچ اطلاعاتی درباره آنها داده نشده بود. این اطلاعات مربوط به قضاوت  بود (عملکرد در درس‏هایی از کالج که به شغل مربوط نبود) یا اطلاعات مربوط به قضاوت (مثل عملکرد در درس‏هایی از کالج که به شغل مربوط بود). نتایج نشان دادند که متقاضیان مذکر در شرایط بدون اطلاعات و اطلاعات نامربوط به قضاوت ترجیح داده شده بودند، اگرچه این گرایش جنسیتی هنگامیکه افراد موردمطالعه با اطلاعات مربوط به قضاوت همراه بودند محو شد. لاکسکی و همکارانش نتایج این نتیجه‏گیری را تایید و حمایت کردند که اطلاعات رفتاری مربوط به قضاوت می‏تواند کلیشه‏سازی را تضعیف کند.

اگرچه کارهای بعدی توضیحات دیگری به این نتیجه‏گیری اضافه می‏کند (مثلاً بیرنات و کبرنیوویز، 1999؛ دووکس و لوییس، 1984؛ گراگر و رات بارت، 1988؛ کاندا و شرمن ویلیامز، 1993). بازبینی‏ آثار نوشته شده میزان قابل ملاحظه‏ای از اتفاق نظر بر نتیجه‏ای مشابه آنچه لاکسلی و همکارانش (1980) و هیلمن (1984) مطرح کردند را نشان می‏دهد. مقدار کافی از اطلاعات رفتاری واضح و مرتبط با قضاوت می‏تواند مانع کلیشه‏سازی شود ( فیسک و همکارانش،1991؛ کاندا و تاگارد، 1996). بنابراین، این مسئله حاکی از این است که در شرایط مملو از اطلاعات رفتاری واضح (مربوط به قضاوت)، جانبداری‏های کلیشه‏ای تضعیف می شود.

لیپمن در دهه 1920 این اصطلاح را برای اولین بار بکار برد و با استفاده از آن مردمی را توصیف کرد که افکاری در ذهن دارند که نظیر همان سطح خارجی سیلندر به هیچ وجه قابل عوض شدن نیست. در آغاز دهه 1930 افکار کلیشه ای و ابعاد گوناگون آن توسط نسل های گوناگونی از جامعه شناسان مطالعه شد. آنها معمولاً به این نتیجه می رسیدند که تعریف رفتار کلیشه ای به صورت یک موضع منفی می تواند مشخصه های رفتارهای بدون تغییر و ثابت هر فردی و متعلق به هر گروه اجتماعی باشد. دارندگان چنین طرز تفکری افراد و یا افکار دیگر را مردود می دانند و با امتیازاتی برای گروه خاصی از مردم قائل هستند و برعکس .

نظریه ای که تأثیر رسانه ها را در ایجاد و نمایش کلیشه های تفکری توضیح دهد بر این اساس شکل می گیرد که اصولاً رسانه ها چه محتواهایی را نشان می دهند و چگونه انتخاب می شوند. این نظریه را می توان برای تحلیل راههای مشخصی به کار برد که در رسانه ها از آنها استفاده می شوند تا معیارهای موجود فعلی در رفتار افراد تقویت و تأیید شود و تفکران کلیشه ای و منفی درباره اقلیت ها در محتوای برنامه های رسانه ای به نحوی منعکس شوند . اصول اساسی موجود در تفکر کلیشه ای را به صورت زیر می توان بیان کرد:

1-در تمامی پیامهای رسانه ها اعم از برنامه های سرگرمی و یا سایر برنامه ها این وسایل مکرراً افرادی از گروههای مختلف را به تصویر می کشند اعم از گروههای سنی، جنسیتی، افرادی از گروههای اکثریت و اقلیت.

2-این کلیشه ها به ارائه برنامه های پیوسته منفی گرایش دارند. این بدان معناست که برنامه های مذکور گروههای مشخصی از اجتماع را به داشتن صفات منفی و جنبه های اندکی از مشخصات مثبت نسبت به مردمی که در گروههای اکثریت و یا حاکمیت قرار دارند، نشان می دهند.

3-این نوع کلیشه سازی، کم و بیش بین شاخه های مختلف رسانه ها وجود دارد و همه آنها روش های یکسانی را در این زمینه دنبال می کنند. صنعت سینما، رادیو، تلویزیون و مطبوعات به صورت هماهنگی در این کلیشه سازی شرکت دارند و یکدیگر را تقویت می کنند.

4-این نمایش ها و برنامه ها، برای گروه مخاطب معین، کلمات را به صورت خاصی معنا می کنند (مخصوصاً آنانی که تماس عملی با گروههای مورد بحث ندارند).

5-بر این اساس، اعضای گروه مخاطبان معین، معانی این الفاظ را به خاطر می سپارند و در حافظه خود ذخیره می کنند. این در واقع معنای کلیشه سازی است. مثلاً زمانی که سفید پوستی که دارای طرز فکر کلیشه ای است با سیاه پوستی روبرو می شود، سعی نمی کند رفتار خاص او را مورد قضاوت قرار دهد، بلکه بر مبنای همین القای کلیشه ای او را دارای صفات منفی و غیر قابل تغییر می داند (دی فلور و دنیس، 1383، صص 659-658).

تحقیقات انجام شده، تفاوت‏های فردی در "کلیشه‏سازی" اجتماعی، تعصب و نگرش‏های میان گروهی را اثبات کرده‏اند. با این وجود، تحقیقات پذیرش عمومی "کلیشه‏سازی" اجتماعی را به طور خاص اثبات نکرده‏اند. در تحقیقات مختلف، وابسته‏های نگرشی، شناختی، احساسی و شخصیتی تمایل ابرازشده فرد با اتکا به اطلاعات کلیشه‏ای در هنگام مواجهه با افراد، گروههای اجتماعی و فرهنگی متفاوت را مورد بررسی قرار می دهند.

 در مطالعات متوجه می شویم که پذیرش بیشتر "کلیشه‏سازی" با مسائل زیر مرتبط است از جمله:

کلیشه‏سازی ضمنی و آشکار گروه‏های خاص، ارزش‏های نقش جنسی کمتر آزادی‏خواهانه، نگرش‏های دیکتاتوری، تمایل برای سلسله مراتب، جهت‏گیری تسلط اجتماعی بالاتر، چشم‏انداز جهانی کمتر، پیچیدگی کمتر در توصیف احساسات دیگران، استفاده کمتر از اطلاعات احساسی، و استفاده بیشتر از مقولات اجتماعی (جنسیت و نژاد) هنگام ارزیابی شباهت چهره‏ها، شخصیت کمتر دوست‏داشتنی و بیشتر عاملی، و روش‏شناختی ساده‏انگارانه و انعطاف‏ناپذیر.

بسیاری از مردم بر این باورند که از آنجایی که کلیشه‏ (تصور قالبی) دربارة گروه‏های اجتماعی ممکن است فاقد دقت لازم باشد و یا منفی باشد، اتکا به آنها در زندگی روزمره ممکن است نابجا و نامناسب باشد. با این وجود، حتی روشن فکر‏ترین مردم درگیر تفکر کلیشه‏ای هستند و احتمالاً بیش از آنچه که دوست دارند اعتراف می کنند.

نتیجه‏گیری آشکاری که از تحقیقات کلیشه‏سازی بدست آمده این است که اطلاعات رفتاری مرتبط با قضاوت می‏تواند کلیشه‏سازی افراد عضو گروه‏ها را تعضیف کند (فیسک، 1998؛ کاندا و تاگارد، 1996). موافق با کارهای قبلی ( ایگلی و کارادو، 2002؛ هیلمن، 2001؛ رادمن و گلیک، 1999؛ رادمن و گلیک، 2001)، کلیشه سازی توصیفی توصیف می‏کند که اعضای گروه‏ها نوعاً چگونه هستند (زنان مهربان و ملایم هستند) و کلیشه‏سازی تجویزی که استانداردهای رفتاری را که اعضای گروه‏ها می‏بایست برای اجتناب از تمسخر داشته باشند را توصیف می‏کند (زنان بایستی مهربان و ملایم باشند). این احتمال وجود دارد که اطلاعات رفتاری مرتبط به قضاوت تنها کلیشه‏سازی توصیفی را تضعیف کند و نه کلیشه‏سازی تجویزی را یکی از معانی ضمنی این احتمال این است که برطرف کردن کلیشه‏سازی را صرفاً ملاحظه کلیشه‏سازی توصیفی بداند (فیسک و همکاران، 1991).

در زندگی روزمره اغلب احساس می‏کنیم که دانستن مطلب دربارة عضویت فرد دیگر "گروه اجتماعی و فرهنگی" به ما کمک می‏کند که با آن فرد ارتباط برقرار کنیم و عدم چنین اطلاعی می‏تواند شک و تردید دربارة چگونگی رفتار با فرد را بوجود آورد و ممکن است احساس ما را مبنی بر اینکه فرد را می‏شناسیم تضعیف کند. علاوه بر این تردید و عدم اطمینان دربارة عضویت دیگر افراد در گروه‏ها به جنسیت، گرایش جنسی، نژاد، طبقه اجتماعی، مذهب، حزب سیاسی، جرگه اجتماعی (زیرطبقه اجتماعی) و غیره اشاره کند و می‏تواند فرد را دربارة شکاف اجتماعی مضطرب سازد.

در سال 1919، والتر لیپمن طی مقاله ای این فرضیه را مطرح می کند که همواره تفاوت های مشخصی بین توضیح حوادث توسط روزنامه ها و توضیح و نقل مفهوم آنها توسط مردمانی که آنها را می خوانند، وجود دارد. لیپمن می گوید که نقش مطبوعات "خلق تصاویری از دنیای خارجی در ذهن ماست". به بیان روشن تر و دقیق تر، تئوری لیپمن که به تئوری "تحریف اخبار" معروف شده است، شکل اولیة تئوری های معاصری است که نقش وسایل ارتباطی جمعی را در قالب "ساخت اجتماعی واقعیت" برای عموم توضیح می دهند. بدین معنی که مطبوعات جهان را برای مردم تفسیر و معنی می کنند و آنها (مردم) در عمل بر همین مفاهیم تکیه می کنند (دی فلور و دنیس، 1383، صص 358 -357).

با وجودی که لیپمن تئوری خود را هرگز به صورت پیشنهادهای سیستماتیک بیان نکرد ولی می توان آنها را به صورت زیر خلاصه کرد :

1- مطبوعات همواره اوضاع و حوادثی را که در محیط فیزیکی اتفاق می افتند درک و قابلیت های بالقوه خبری آنها را ارزیابی می کنند (وظیفه نظارتی مطبوعات).

2- برای تهیه گزارش های خبری، مطبوعات از بین حوادث و اتفاقات، آن دسته را که شخصاً تصور می کنند برای مردم مهم یا جالب است، انتخاب می کنند.

3- عوامل زیادی در پس کنترل آنها قرار دارد. زمان، فناوری ها، پول، فرصت و ... قدرت مطبوعات را در کشف، توضیح و یا گزارش جزئیات حوادثی که توجهشان را به خود جلب می کند، محدود می سازد.

4- بر اساس این دلایل، گزارشهای خبری، معمولاً گزینش شده، مقادیری از اصل خبر حذف شده و تحریف شده می شود. هرچند مطبوعات سعی می کنند که گزارش های عینی، زیبا و دلپذیر و سرانجام واقعی ارائه دهند.

5- بنابراین زمانی که مخاطبان، مفاهیم خاص خود را از گزارش های خبری دریافت می کنند، تصاویری که در ذهنشان نقش می بندد، معمولاً ارتباط اندکی با حوادث واقعی دنیای بیرونی دارد و سرانجام مردم را وادار به واکنشی می کنند که کمترین ارتباطی با حوادث عینی ندارد (همان، صص 359-358).

لیپمن یادآوری می کند که بیشتر چیزهایی را که ما از محیط زندگی خود می دانیم، به طور غیر مستقیم به ما می رسد، ولی با هر چه که به باور ما تصویری درست است به گونه ای برخورد می کنیم که گویی بخشی از خود این محیط است. پس آنچه ما انجام می دهیم بر اساس دانش یقینی و مستقیم نیست، بلکه مبتنی بر تصاویر ما از جهان است که معمولاً فرد یا افراد دیگری آنها را فراهم آورده اند. لیپمن در کتاب افکار عمومی به چرایِ این که تصاویر ذهنی ما اغلب موجب گمراهی ما در برخورد با جهان خارجی می شود می پردازد و آن را ناشی از سانسور، محدودیت های تماس اجتماعی، ناچیز بودن زمان توجه به مسائل عمومی در هر روز، تحریف های ناشی از فشرده کردن رویدادها در پیام های کوتاه، استفاده از مجموعه واژگان کوچک برای توصیف جهانی پیچیده و ترس از مواجهه با واقعیت های تهدید کننده زندگی ما می داند (سورین و تانکارد، 1381، صص 461-460).

بر این اساس، آنچه که در ساختار و رمزگذاری اخبار و گزارش های خبری و سایر قالب های روزنامه نگاری مورد توجه قرار می گیرد در ساخت واقعیت اجتماعی نقش عمده ای بر عهده می گیرد. شکل غالب تنظیم اخبار بر مبنای استفاده از پنج عنصر که، چه، کجا، کی و چرا به همراه استفاده از قالب های مرسوم مانند هرم وارونه، متون خبری را شکل می دهند. این روش های مرسوم در رسانه های صوتی و تصویری به انحاء مختلف مانند استفاده از افکت های صوتی، صداگذاری، طرح های گرافیکی و ... امکان دستکاری و گزینش در یک متن خبری را فراهم می آورند.

در همین راستا، "گی تاچمن" در کتاب ساختن خبر، معتقد است خبر، ساختن اجتماعی واقعیت است. او می گوید کار ساختن خبر، ساختن خود واقعیت است نه تصویری از آن. او اظهار می کند که خبر، متحد با مؤسسه های مشروعیت یافته است و وضعیت موجود را نیز مشروع می کند که از طریق رویه های جاری و بر اساس ادعای صاحبان حرفه خبری در خصوص آگاهی قراردادی و ارائه گزارش های واقعی، وضعیت موجود را مشروعیت می بخشد (همان، ص 473).

به کار گرفتن "کلیشه" (صورت قالبی) نیز به نظر می‏رسد کارآمد خاصی داشته باشد تا جائیکه حداقل یک فرض ساده‏انگارانه نقطه شروعی است که بر اساس آن رفتار نسبت به طرف مقابل را برنامه‏ریزی می‏کنیم. از دیدگاه شخصی که می‏بایست رفتاری را انتخاب کند، استفاده از کلیشه‏سازی ـ یعنی بوجود آوردن فرضیاتی درباره اعضای گروه‏های اجتماعی و فرهنگی، به نظر می‏رسد که کاری مفید و عقلانی ‏باشد. در نتیجه چنین فردی ممکن است احساس خوبی دربارة عضویت دیگر افراد در گروههای اجتماعی و فرهنگی به عنوان راهنما برای رفتار خودش داشته باشد. از طرف دیگر، فرد دیگری ممکن است درباره کاربرد و اعتبار کلیشه بسیار مردد و نامطمئن باشد و بیشتر تمایل داشته باشد که اطلاعات دربارة دیگران را از پایه افزایش دهد.

در این میان گرچه روزنامه نگاران بر مبنای شکل گیری روزنامه نگاری عینی در اواسط قرن بیستم به ظاهر، تمام سعی خود را در بیان عینی مسائل به کار می بندند، لیکن در حیطه روزنامه نگاری، مسائل مرتبط با موضوعات دارای بار جنسیتی اغلب از الگوی سنتی روزنامه نگاری احساسی تبعیت می کند. این شیوة روزنامه نگاری که از اواخر سده 1800 تا حدود سال 1920 ادامه داشته است، ارائه جزئیات تکان دهنده حوادث نادر و عجیب و غریب و گاهی اوقات تخلفات ترسناک از معیارهای اجتماعی را مدنظر قرار می دهد. در این سبک از روزنامه نگاری در وهله اول احساسات و در وهله دوم حقایق مد نظر قرار می گیرد (دی فلور و دنیس، 1383، ص361).

هر تلاشی برای ارزیابی میزان روی دادن کلیشه‏سازی می‏بایست موضوع تفاوت‏های فردی در کلیشه‏سازی را نیز مدنظر قرار دهد. پذیرش کلیشه‏سازی به عنوان یک تمایل کلی که برای گروه خاصی در نظر گرفته نشده یک تفاوت فردی است که ارتباط قابل ملاحظه‏ای برای تحقیق در زمینه شخصیت و رفتار اجتماعی دارد. پذیرش کلیشه‏سازی به عنوان یک خصیصه کلی در بسیاری از نظریه‏های اساسی مطرح بوده است (برای مثال آل پورت، 1954) و ارزیابی‏های بسیاری درباره کاربرد کلیشه و تعصب (مثل گلیک و فیسک، 1996) یا تمایل به ابراز تعصب و غرور نسبت به گروه خاص (دانتول و فازیو، 1997؛ پلانت و دیوان، 1998)،  تحقیقاتی در زمینة انواع شخصیت (مش آلتمیر، 1981) و دیگر متغیرهای تفاوت فردی مرتبط با کلیشه‏سازی (مثل موسکوویتز و همکاران، 1999) وجود دارد. با این وجود تحقیقی وجود ندارد که حدودی را بررسی کند که افراد آشکارا تمایل کلی‏شان به استفاده از اطلاعات کلیشه‏ای در زندگی روزمره را بیان ‏کند. گرچه شواهدی دال بر این وجود دارد که این ممکن است خصیصه کلی در میان بالغین باشد، همانطور که توسط همبستگی‏های مثبت در میان تعصبات به دیگر گروه‏های اجتماعی به این موضوع اشاره شده است (بیرلی، 1985).

در بعضی تحقیقات پذیرش کلیشه‏سازی به این شکل مطرح می شود که تفاوت‏هایی میان گروه‏های اجتماعی و فرهنگی وجود دارد و رضایت از اندیشیدن درباره گروه‏ها با واژه‏های انتزاعی، تمایل به استفاده از اطلاعات دربارة تعلق افراد به گروه‏ها در انجام روابط میان فردی، و اعتقاد به اینکه در زندگی روزمره کلیشه‏ها مفید، لازم و نسبتاً بی‏ضرر هستند را معنی می‏کنیم.

اطلاعات مربوط به قضاوت تنها یک نوع از کلیشه‏سازی را مانع می‏شود. تعدادی از نویسندگان بین دو نوع یا دو جنبه کلیشه‏سازی تمایز قائل شده‏اند: کلیشه‏سازی توصیفی و کلیشه‏سازی تجویزی.

کلیشه‏سازی توصیفی اعتقادات دریافت‏کنندگان درباره ویژگی‏های یک گروه اجتماعی است. مثال‏هایی از کلیشه‏های توصیفی سنتی شامل "زنان دوست دارند که از دیگران مراقبت کنند" و "مردان رهبران قوی هستند" می‏باشد. در مقایسه، کلیشه‏های تجویزی هنجارهای رفتاری بخصوص را که اعضای گروه می‏بایست برای اجتناب از تمسخر یا رد شدن توسط دیگران داشته باشند را شرح می‏دهد. کلیشه‏های تجویزی اغلب شامل تغییر و تبدیل کلیشه توصیفی از توصیف صرف به فرمان اخلاقی می‏شوند (ایگلی و کارادو، 2002؛ هیلمن، 2001).

فرایندهایی که از طریق آنها این کلیشه‏ها نوعی جانبداری را بوجود می‏آورند متفاوت است. در مورد کلیشه‏های توصیفی، این فرایند شامل ساختن فرضیه درباره ویژگی‏های یک فرد بر اساس عضویت وی در یک گروه است. برای مثال، فرض بر اینکه فردی دوست دارد از دیگران مراقبت کند صرفاً بخاطر اینکه او مونث است یک تأثیر نمونه کلیشه‏سازی توصیفی است. در مقایسه با کلیشه‏های توصیفی، کلیشه‏های تجویزی همانند هنجارهای اجتماعی عمل می‏کنند به این معنا که رفتار کردن نامتناسب با آنچه آنها تجویز کرده‏اند منجر به تمسخر و مخالفت و رد می‏شود (سیالدینی و تراست، 1999). برای مثال تحقیر و اهانت به یک زن جویای قدرت ـ و نه یک مرد جویای قدرت ـ یک تاثیر اصلی و نمونه کلیشه‏سازی تجویزی است. زمانی تحقیر بوجود می‏آید که زن ـ و نه مرد ـ یک تجویز را نقض می‏کند (یعنی زنان بایستی مراقبت از دیگران را دوست داشته باشند و قدرت جویی مغایر با آن است). کلیشه‏سازی توصیفی توجه زیادی از آثار نوشته شده را به خود  اختصاص داده و تحقیقات لاکسلی و همکارانش (1980) و هیلمن (1984) مربوط به کلیشه‏سازی توصیفی می‏باشد و احتمالاً نتایج درباره اطلاعات رفتاری به عنوان مانع و بازدارنده کلیشه‏سازی تنها به کلیشه‏سازی توصیفی مربوط می‏شوند و به کلیشه‏سازی تجویزی مربوط نمی‏شوند.

چرا ممکن است کلیشه‏سازی تجویزی علی‏رغم حضور اطلاعات فردی تداوم داشته باشد؟ طبق نظر ایگلی و کارادو (2002) و هیلمن (2001) یک دلیل حیاتی و مهم این است که اطلاعات رفتاری که آشکارا خصیصه بخصوصی در فرد را مطرح می‏کند منجر به این می‏شود که کلیشه‏های توصیفی کنار گذاشته شوند.

به طور همزمان، به میزانی که فرد هماهنگ با تجویز رفتار می‏کند پیامدهایی (معانی ضمنی) دارد. برای مثال، در عین حالی که رفتار جسورانه و با اعتماد به نفس روشن می‏سازد که افراد مونث یا مذکر به طور یکسان جسور هستند، این موضوع را آشکار می‏سازد که فرد مونث در حال نقض یک تجویز است (یعنی زنان می‏بایست منفعل باشند). بدین ترتیب در حالیکه کلیشه‏های جنسیتی توصیفی در این مورد کنار گذاشته می‏شوند، کلیشه‏های تجویزی در رابطه با هنجارهای اجتماعی که مردان و زنان می‏بایست از آن پیروی کنند باعث می‏شوند که زن مورد تمسخر قرار گیرد و مرد مورد ستایش. بنابراین، جانبداری براساس کلیشه‏سازی تجویزی ادامه پیدا خواهد کرد حتی با اینکه کلیشه‏سازی توصیفی تضعیف شده است. علاوه بر این، تفاوت‏ها در ساختار و مبادی انگیزشی کلیشه‏های توصیفی و تجویزی نیز در اینجا مناسب و مربوط هستند. کلیشه‏های توصیفی اغلب به عنوان "معیارهای پایه" احتمالی متصور می‏شوند مثل "احتمال منفعل بودن زنان نسبت به مردان بیشتر است" (لالسکی و همکارانش، 1980؛  مک کلی استیت و سگال، 1989). این ساختار احتمالی دلیل اینکه چرا کلیشه های توصیفی در مواجهه با اطلاعات رفتاری مربوط (مرتبط) کنار گذاشته می‏شود را مطرح می‏کند و کلیشه به عنوان "بهترین حدس" احتمالی شناخته می شود که با دریافت اطلاعات مربوط کنار گذاشته می‏شود. یعنی هیچگاه مطرح نشده‏است که اطلاعات رفتاری در مقایسه با کلیشه‏های تجویزی دارای چنین ساختار احتمالی هستند. در واقع، رادمن و گلیک (1999) استدلال می‏کنند که  کلیشه‏های تجویزی در رابطه با گروه‏های زیردست و تابع در این واقعیت قرار دارند که گروه مسلط و غالب خواستار این است که گروه زیردست برخی نقش‏ها را ایفا کند (برای مثال مردان به زنان برای تولید فرزند و بارداری نیاز دارند). از آنجایی که کلیشه‏های تجویزی در انگیزه‏های قوی جای دارند (مثل احساس ضمنی که بعضی تجویزها موقعیت راحت گروه غالب را تضمین می‏کنند)، آنها می‏بایست سرسختانه و با قدرت اعمال شوند مخصوصاً توسط اعضای گروه غالب.

در واقع بسیاری از مطالعات قبلی حاکی از آن است که مردان در کلیشه‏سازی تجویزی جنسیتی بیشتر از زنان درگیر هستند. برای مثال کاستریچ، فین اشتاین کیدر، ماراسک و پاسکال (1975) در یکی از دو مطالعه خود دریافتند که مردان نسبت به زنان نمره منفی‏تری به افراد مورد مطالعه‏ای که تجویز را تقض می‏کردند، داده اند. هگن و کان (1975) دریافتند که شرکت‏کنندگان مذکر نسبت به شرکت‏کنندگان مونث متعصب‏تر و جانبدارتر بودند. همچنین کارلی، لافلور و لوبر (1995) دریافتند که شرکت‏کنندگان مذکر، سخنرانی های افراد مونث را در مقایسه با  سخنرانی ‏های افراد مذکر دوست نداشتند، در حالیکه شرکت‏کنندگان مونث هیچ تعصب و جانبداری نشان ندادند.

در آخر، براساس یک فراتحلیل، ایگلی، ماخیجانی و کلانسکی (1992) شدیدترین تعصب و جانبداری علیه رهبران مونث را دریافتند. در یک بازبینی اخیر ایگلی و کارادو (2002) شواهد اضافی برای این موضوع ارائه کردند. با این وجود، بویژه رادمن (1998) پی برد که دریافت‏کنندگان مونث در مقایسه با دریافت‏کنندگان مذکر گاهی اوقات در مقایسه با افراد مونث سرسخت‏تر بودند. رادمن و گلیک (1999)، (2001 ) هیچ گونه تفاوت جنسیتی در واکنش به یک مونث نیافتند.

به طور کلی، دلایل کافی و خوبی وجود دارد که انتظار داشته باشیم که برخلاف کلیشه‏سازی توصیفی، کلیشه‏سازی تجویزی ممکن است حتی در مقابل اطلاعات رفتاری واضح ادامه داشته باشد (احتمالاً مخصوصاً در میان دریافت‏کنندگان مذکر). در حقیقت، این امکان توسط فیسک و همکارانش (1991) در بحثشان پیرامون آل هاپکین که پرونده تبعیض نژادی را برنده شد مورد توجه قرار گرفت. بالاخص فیسک و همکارانش بیان داشتند که "هاپکین به عنوان زن قابل و توانمند، متعهد، سخت کوش و موثر شناخته شده بود" (نشانگر عدم وجود کلیشه‏سازی توصیفی است). ولی با این وجود، او بخاطر رفتار به صورتی که نامناسب برای زنان تلقی می‏شد مورد نفرت بود. گرچه فراتر از این مورد مطالعه‏ آثار مکتوب در این باره نشان می‏دهد که "به طور شگفت‏آوری توجه کمی به کلیشه‏سازی تجویزی شده است" (فیسک و همکاران، 1991، ص 1056). ولی برخی نویسندگان داده‏هایی مرتبط با این بحث را ارائه کرده‏اند.

سازگاری بین مسئولیت‏های اشتغال و خانواده، و نقش کارفرمایان احتمال دارد که مشخصه روندهای آینده در سیاست خانواده باشد، به علاوه روندی به سمت هماهنگی بهتر بین عناصر متفاوت حمایت دولتی از خانواده‏ها قابل پیش‏بینی است.

 بازنمایی (Representation)

مفهوم بازنمایی در مطالعات رسانه ای جنبه محوری دارد. این مفهوم با تلاش هایی که برای ترسیم واقعیت صورت می گیرد، رابطه تنگاتنگ دارد. بازنمایی را «تولید معنا از طریق چارچوب های مفهومی و زبان» تعریف می کنند. جریان مداوم و مکرر بازنمایی رسانه ها از جهان واقع، به طرز قوی بر ادراکات و کنش های مخاطبان تأثیر می گذارد زیرا فرض بر این است که این بازنمایی ها عین واقعیت است (مهدی زاده، 1384، صص 127-126). افلاطون معتقد است که بازنمایی جهانی از توهمات بوجود می آورد که از «امر واقع» فاصله دارد. برخلاف افلاطون، ارسطو به بازنمایی به عنوان واسطه یا کانالی می نگرد که انسان از طریق آن به «امر واقع» نزدیک می شود.

استوارت هال با دیدی مشابه رابطه بین سیاست و بازنمایی را مورد بحث قرار می دهد و معتقد است که موضوعات معانی ثابتی ندارند ولی به هر جهت معانی توسط انسانها ساخته می شود، بویژه آنهایی که در حوزه فرهنگ فعالیت می کنند و در واقع آنها هستند که باعث می شوند مواردی اهمیت یافته و یا دارای معنی شوند. در خصوص بازنمایی رسانه ای از جهان واقعیت می توان موارد زیر را برشمرد :

1- براساس مطالعات فرهنگی و رسانه ای، بازنمایی عین واقعیت نیست، حتی اگر خوانندگان و مخاطبان گاهی اوقات ممکن است وسوسه شوند بر اساس بازنمایی رسانه ها از واقعیت، قضاوت و داوری نمایند. بازنمایی- حتی فیلم های مستند- نتیجه فرایند گزینش است که همواره جنبه های خاصی از واقعیت را برجسته می کند و جنبه های دیگری را نادیده می گیرد.

2- تلاش رسانه ها مصروف بازتاب (انعکاس) جهان «واقعی» نمی شود. رسانه ها ذاتاً جهان واقعیت را بازنمایی می کنند، زیرا بدون شکاف میان واقعیت و انگاره رسانه ای، «ژانر رسانه ای» بی معنا خواهد بود.

3- در عصری که جامعه شناسان به «ساخت اجتماعی واقعیت» باور دارند و پُست مدرنیست ها با ادعای معرفت عینی و اصل واقعیت، چالش می کنند، مفهوم «واقعی» زیر سؤال است. ساختار گرایان اجتماعی مدعی اند که بازنمایی واقعیت، عین واقعیت و حقیقت نیست؛ زیرا بازنمایی، یک موضوع و رویداد را چارچوب گذاری می کند و از یک واقعیت چند بعدی و چند وجهی، عناصری را بر می گزیند و عناصری را وامی نهد (همان). بنا به تعریف خبر که آنرا مترادف با روایتی از واقعیت می داند، اخبار بر اساس ارزش و هنجارهای سازمان خبری و مؤلفه های ایدئولوژیک و قدرت محور حاکم بر سازمان خبری، واقعیت را دگرگون می کند و روایتی از واقعیت را به مخاطب ارائه می کند.

گالاگر با تحلیل رسانه های کشورهای غرب صنعتی شده، شرق کمونیستی و جنوب در حال توسعه به این نتیجه می رسد که زنان در رسانه ها، هم در تولید و هم در محتوا، به صورت فرودستانه بازنمایی می شوند. در رابطه با شوهر، پدر، پسر و رئیس شان و یا یک مرد دیگر تعریف می شوند و به عنوان افراد کنش پذیر، سلطه پذیر، مردد، وابسته و غیره نمایش داده می شوند (ون زونن، 1998، ص 172).

دمترولیاس و روزنتال (1985) با بررسی 175 موضوع از 15 مجله آموزشی کامپیوتر به این نتیجه رسیدند که 59 درصد از تبلیغات مجله ها یک مرد تنها را به تصویر می کشد و 90 درصد این مردان سفیدپوست هستند.این در حالیستکه ور و استاک (1985) تصویر استفاده کنندگان زن از کامپیوتر را در رسانه ها بررسی کردند و بدین نتیجه رسیدند که:

هر چند اکثریت جمعیت را به خود اختصاص می دهند، اما در مجلات کامپیوتری به ازای هر 2 نفر مرد، یک زن به تصویر کشیده می شود.

زنان معمولاً در نقش هایی چون منشی گری و مشاغل دفتری و دون پایه و مردان اغلب در نقش های مدیریتی، متخصصان و تکنسین های فنی به تصویر کشیده می شوند.

اگر زنان در این تصاویر باشند معمولاً از بعد جنسی(جذبه جنسی) نشان داده می شوند، ولی در مورد مردان چنین مسئله ای روی نمی دهد.

زنان اغلب  در نقش های منفعلانه و مردان بیشتر در نقش های فعال به تصویر کشیده می شوند.

اگر کسی باشد که از استفاده از کامپیوتر خودداری کند (در مقابل تغییرات مقاومت کند)، آن فرد معمولاً زن است  (نقل از ون زونن، 1998، ص 176-175).

باتلر و پیس لی(1980) معتقدند که تصویری که از زنان در رسانه ها به تصویر در می آید بخشی از برداشت زنان از خودشان را شکل می دهد. مفاهیم رسانه ای که موقعیت و توانایی های زنان را در کمدی های تلویزیون و در قالب کلیشه ای زن خانه دار ارائه می دهند، بر روی تصویر زنان از موقعیت و توانایی هایشان در جامعه تاثیر می گذارند. این تصویرات به خاطر تاثیری است که مخاطبان از شخصیت زنان بازیگر در این سریال می گیرند (همان، ص 180).
در واقع هیچ یک از بازنمایی ها نمی توانند تجلی عینی واقعیت  باشند و آن را کاملاً  «درست» و یا «واقعی» انتقال دهند، چرا که این بازنمایی ها اجباراً موضوعی را انتخاب کرده و مولفه هایی را از واقعیتی چند وجهی اضافه یا کم می کنند.

جنسیت (Gender):

واژه جنسیت یک مقوله اجتماعی و برساختی (Constructed) است و از واژه جنس که عموماً برای بیان همان مقوله فقط از دیدگاه زیست شناختی به کار می رود، متفاوت است. جنسیت مشمول رفتارها، نقش ها، کنش ها و اندیشه های اجتماعی است که فرهنگ حاکم در هر جامعه به عهدة دو جنس زن و مرد می گذارد و در ارتباط با نقش های جنسیتی افکار قالبی در مورد هر دو جنس در جامعه مشاهده می شود که دامنه انتظارات را از هر دو جنس طرح ریخته و تعیین می کند. دو مقوله جنسیت و نقش های جنسیتی، قشربندی های جنسیتی در جامعه را ایجاد می کند که عمدتاً مربوط به پاداش هایی مانند توزیع قدرت، ثروت، وجهه، آزادی های فردی و اقتصادی می شود که هر عضوی از جامعه بنا به موقعیت خود در هرم سلسله مراتب حاضر در جامعه از آن بهره می برند (نرسیسیانس، 1383، صص 9 و10). براین اساس تفاوتهای جنسیتی جنبه فرهنگی دارد.

ویژگی اساسی جنسیت ابتدا در محیط خانواده ایجاد می شود و سپس در محیط مدرسه، گروههای همسالان و از طریق رسانه های گروهی تقویت می شود. از زمان تولد، والدین رفتار متفاوتی بر اساس جنسیت کودکان به عمل می آورند (محسنی، 1383، ص291).

در یک جامعه سنتی، الگوهای اجتماعی شدن دو جنس کودک متفاوت است. فرهنگ مسلط همواره می کوشد ارزشهای مورد توجه خود را به عنوان تنها ارزشهای معتبر به کلیه اعضای جامعه تحمیل کند. همانند سایر نقش ها، نقش های جنسیتی نیز در فرآیند اجتماعی شدن آموخته می شود و احتمالاً از نقش هایی است که آموزش آن زودتر از دیگر نقش ها شروع می شود. والدین در ارتباط با فرزندان خود بر حسب جنسیت آنها نقش های متفاوتی را ایفا می کنند. آنچه مهم است این است که اجتماعی شدن در سن معینی خاتمه نمی یابد، بلکه فرایندی دائمی است که در تمام طول حیات تداوم دارد. بلوغ اجتماعی نیز فرایندی است که در یادگیری و پذیرش نقش های تأیید شده فرهنگی در هر مرحله و یا در هر شرایط اجتماعی مطرح است (همان، صص 121و 122).

مفهوم قشربندی جنسیتی، توزیع ناعادلانه پاداش های اجتماعی مشتمل بر منابع ارزشمند اجتماعی، قدرت، وجهه و آزادی های فردی است که خود نشان دهنده جایگاه هر کدام از جنس ها در سلسله مراتب اجتماعی است.

زنان و مردان در روند اجتماعی شدن، به نقش های اجتماعی خود پی می برند و نیز متوجه می شوند انتظارات جامعه از آنها چیست. جامعه با نشر هنجارهای مسلط از طریق آموزش رسمی، تعاملات اجتماعی، بازی ها، ملاحظات اخلاقی و غیره و گاه تحمیل آنها به افراد جامعه، تفکر، فرهنگ اجتماعی و برای هر یک از آنها طرح و تعیین می کند.

انسان در دنیایی از واقعیت های اجتماعی به سر می برد که شاید موقعیت اجتماعی اش هیچگاه در خلق آنها فرصت مشارکت نداشته است. این واقعیت های اجتماعی تحمیلی قادر به تولید معنا، ارزش ها و فرهنگ های حاکم اجتماعی هستند، به گونه ای که کردار و ذهنیات اجتماعی کنشگران را تحت تأثیر قرار می دهند. بر این اساس دانش و معرفت موجود در اجتماع همواره ساخته و پرداخته موقعیت های اجتماعی و منافع سازندگان آن است.

در یک سطح، بعنوان یک حقیقت فرهنگی، مسئله و وسائل ارتباط جمعی بخشی از واقعیت اجتماعی است. با این وجود، چنین ارتباطی ایستا نیست، بلکه در درون مفاهیم اجتماعی خاص عمل می‏کند و هم تأثیر پذیر است و هم قادر به اعمال قدرت در درون خود است (فرکلاگ، 1995). یکسری از روابط قدرت مؤثر بر پایه تفاوتهای جنسیتی قرار می‏گیرد. مطالعات قبلی حاکی از آنست که با وجود "زنانه شدن" (ون زونن، 1998)، وسائل ارتباط جمعی متأثر از مفاهیم و عمل "مردانگی" است.

در سال 1997، راس جی اسربرنی- محمدی اظهار داشتند که اکثر افراد حرفه‏ای در وسایل ارتباط جمعی و خصوصاً تمام صاحبان و کنترل کنندگان وسایل ارتباط جمعی مرد هستند و خصوصاً طریقی که "مسائل سیاسی" گزارش می‏شود، توسط یک برنامه و عمل کاملاً مردانه است. اثر چنین چیزی به راههای مختلف احساس می‏شود که شامل مفهوم واقعی فرضیه یک خواننده واقعی به نام "مرد" است و بازنمایی زن و مرد به صورت غیر مشابه در چیزهایی مثل انتخاب اسم، استفاده از ارزیابی و به شکل وسیعتر آن در کلیشه‏های جنسیتی قرار می‏گیرد.

بازنمایی فرهنگی زنان و "ارزش زنانگی" در رسانه های جمعی بسیار مهم است و به این دلیل رشته فلسفه فمنیستی برای اولین بار در غرب ایجاد شد. ارزشهای سنتی مبدل به نوع مسلط بازار کار شد که منجر به تداوم کلیشه‏های جنسیتی و نابرابری حضور زنان در رسانه ها شد.

4. رسانه ها و جامعه پذیری

بازنمایی در رسانه ها بر طرز تفکرات، علائق و ایدئولوژی تاثیر گذار است. منطق درونی گزاره ای که کار رسانه ها را جامعه پذیری یا جامعه ستیزی می داند این است که جامعه پذیری یعنی آموزش هنجارها و ارزش های جا افتاده از طریق دادن پاداش و کیفر برای انواع مختلف رفتار. دیدگاه دیگری آن را نوعی فرایند فراگیری می داند که از طریق آن همه ما می آموزیم که در شرایط معین چگونه باید رفتار کرد و هر نقش یا منزلت اجتماعی چه انتظارات و توقعاتی با خود به همراه می آورد. بنابراین، رسانه ها مستمراً و پیشاپیش تجربه واقعی، تصاویری از زندگی و مدلهایی از رفتار عرضه می کنند (مک کوایل، 1382، ص394). عوامل اجتماعی شدن، متعدد و دارای آثار گوناگونی هستند که مهمترین آنها عبارتند از افراد، گروهها و نهادهای مهم که موقعیت های ساخت اجتماعی شدن را فراهم می سازند. از میان عوامل یاد شده، چهار عامل یعنی خانواده، مدرسه، گروه همسالان و وسایل ارتباط جمعی به ویژه در جوامع نوین حائز اهمیت اند زیرا که عوامل مذکور به طور مداوم و مؤثر بر همه تأثیر می گذارند (رابرتسون، 1377، صص 112 و 127).

 مفهوم دیگر مرتبط با جامعه پذیری، اصطلاح کنترل اجتماعی است. کنترل اجتماعی، ساز و کارهایی است که جامعه به وسیله آن تسلط خود را بر افراد اعمال می کند و آن ها را وا می دارد که با ارزش ها و هنجارهای جامعه همنوا شوند. این اصطلاح را نخستین بار ادوارد راس یکی از پدران جامعه شناسی آمریکایی به کار برد. وی کنترل اجتماعی را به صورت مفهوم نسبتاً مبهمی به کار برد. می توان گفت با این مفهوم، وی نهادهای نظم دهنده ای را در نظر داشت که موجب همنوایی رفتار افراد با خواست های گروهی می شود (کوزر و روزنبرگ، 1385،  ص 107).

مک کرون به دو شاخه اساسی موجود در نظریه جامعه پذیری اشاره می کند؛ شاخه اول بر ماهیت توافقی هنجارها و ارزش های اجتماعی تاکید دارد و اما شاخه دوم بر تضادهای اصلی جامعه و امکانات دگرگونی از طریق مقاومت و رد و بدل کردن معانی تاکید دارد. در این دیدگاه، رسانه ها نه اجتماعی اند و نه ضد اجتماعی، بلکه گرایش به طرفداری از ارزشهای نظم مستقر و احتمالاً طبقه مسلط دارند (مک کوایل، 1382، ص 395).

واقعیت اجتماعی جنبه کلی ندارد، بلکه همواره قسمتی از واقعیت است که خود را نمایان می سازد، واقعیتی که نیرو و قدرت حامیان آن، برنده استدلال را تعیین می کنند. اندیشمندان فمینیست به خوبی از این حقیقت آگاهند که دیدگاه های مسلط در هر جامعه ای، زاده و پرداخته افکار حاکم یا طبقه حاکم آن عصر است. آنان سعی دارند که شرایطی ایجاد کنند تا گروههای نابرابر و از نظر قدرت ضعیف تر هم بتوانند دیدگاههای خود را مطرح کنند. به قول هابرماس، کنش ارتباطی بارزترین و فراگیرترین پدیده بشر در زندگی روزمره است که برای تحقق آن لازم است تا همه موانع موجود در سر راه ارتباط آزادانه حذف شود. در چنین شرایطی حقیقت و واقعیت در انحصار گروهی خاص نخواهد بود، بلکه انسانها با دیدگاههای مختلف و با موقعیت و تجارب مختلف دست به اکتشاف واقعیت در جامعه خواهند زد (به نقل از نرسیسیانس، ص 150).

اندیشمندان فمنیستی معتقدند دو عامل ساختار اجتماعی (تولیدات عینی کلان و ایدئولوژی یا همان ذهنیت کلان) بر روی درک کنشگران تأثیر می گذارد و در کنار تولیدات اقتصادی و یا تولید کالایی که برای بازار خلق می شود، آنها تولیدات اجتماعی را در نظر دارند. تولید اجتماعی به سه دسته عمده تقسیم می شوند:

1) تولیدات مربوط به همة امور زندگی اجتماعی انسان از قبیل سازماندهی امور مربوط به خانه که خارج از حیطه بازار و اقتصاد مالی به تولید کالاها و خدمات می پردازد و برای خانواده بسیار حیاتی و مفید است.

2) تولیدات مربوط به سازماندهی امور جنسیتی شامل مقولاتی مثل اعتماد به نفس و مهر و عطوفت و در کل تمام آنچه مربوط به عواطف است.

3) تولیدات ناشی از سازماندهی مربوط به قوانین، دین، سیاست، رسانه های همگانی و مباحث دانشگاهی.

هر سازمان اجتماعی محصولات و تولیدات اجتماعی خاص خود را دارد و هر یک از این تولیدات اجتماعی محصول سازماندهی کنشگران یا متولیانی است که کنترل منابعی را که منجر به کنش می شود بر عهده دارد.

1.4. نقش رسانه های جمعی در تعیین کلیشه های جنسیتی

در بحث بازنمایی  باید به این نکته اشاره کنیم که بازنمایی، فرهنگ تولید می‏کند و در واقع "مدار فرهنگ" را تشکیل می‏دهد. اما ارتباط بازنمایی با فرهنگ چگونه است؟ به زبان ساده، فرهنگ در مورد "معانی و مفاهیم مشترک" است و زبان آن چیزی است که به مسائل معنی می‏دهد که معانی، تولید و رد و بدل می‏شوند.

ذکر این نکته اساسی است که رسانه های جمعی، امروزه سازمانهای تجاری بزرگی هستند که درآمدهای کلانی را نصیب صاحبان صنایع رسانه ای می کنند. مدیران حوزه رسانه بر این باورند که اقتصاد و صنایع مانع حذف کلیشه های زنان در رسانه ها می شوند. صاحبان مؤسسات تبلیغاتی می دانند که مردان با دیدن عکس یک زن بر روی محصول، متقاعد به خرید آن می شوند؛ لذا با استفاده از جذبه های جنسی از این واقعیت بهره های فراوانی می برند و کالاهای مربوط به مردان را با استفاده از تصاویر زنان به فروش می رسانند، ولی بندرت اتفاق می افتد که یک محصول زنانه با استفاده از جذبه جنسی مردان بفروش رسد. تبلیغات تیغ ژیلت گواه خوبی بر این مدعاست که در آن یک زن با دقت و ظرافت خاصی که از شرایط و حالات خاصی چون زیبایی و لبخند برخوردار است به این آگهی تبلیغاتی معنا می بخشد.

«میشل» روشی جالب توجه جهت بررسی و تحلیل بازنمایی ارائه می دهد. او از محققان می خواهد تا به بازنمایی به عنوان یک موضوع خاص نگاه نکنند، بلکه در عوض آن را به عنوان یک رابطه، مرحله و مکانیسمی تقویت کننده در مبادله قدرت، ارزش و تبلیغات بنگرند. البته نباید فراموش شود که «هیچ چیز در این مدل جهت گیری و هدایت پذیری ساختار را تضمین نمی کند». ولی میشل ساختاری منطقی و قابل بحث و جدل را پیشنهاد می کند، او توصیه می کند که به بازنمایی از منظر روابط و مراحلی که از طریق آنها  فرایند بازنمایی تولید شده، ارزش یافته و معاوضه می شوند، نگاه شود.

این رویکرد برای مطالعات در حوزه رسانه ها بسیار مفید خواهد بود. به بیان دیگر به جای توجه به واسطه های مجزا و منفرد باید به روابط و مراحلی که از طریق آنها واسطه ها تولید، ارزشگذاری و معاوضه می شوند، توجه داشت. بحث درباره بازنمایی در واقع شکل‏گیری هویت فرهنگی است: هویت جنسیتی، امری واحد و ثابت نیست بلکه بستگی به تفاوتهای تاریخی و اجتماعی دارد.

در این راستا نظریه های ارتباطی برجسته سازی و کاشت چارچوب نظری مناسبی در اختیار ما قرار می دهد. برجسته سازی بدین معناست که رسانه ها با ارائه متونی خاص، موضوعاتی را که عامه مردم راجع به آن فکر می کنند را تعیین می کنند. این اصطلاح را اولین بار مک کامبز و شاو در سال 1972 به کار بردند تا پدیده ای را که سالها بود در جریان مبارزات انتخاباتی شناخته شده و مورد مطالعه قرار گرفته بود، شرح دهند. لازارسفلد و همکارانش از آن به عنوان قدرت موضوع های استراتژیک نام می بردند (مک کوایل، 1382، صص 378-377) .

گورت لنگ و اینگل لنگ برجسته سازی را اینگونه تعبیر می کنند که رسانه های جمعی توجه را به موضوعات خاصی سوق می دهند. آنان معتقدند که رسانه ها مدام موضوعاتی را عرضه می کنند که نشان دهنده چیزهایی است که توده مردم باید راجع به آنها فکر کنند، بدانند و احساس کنند (نقل از سورین و تانکارد، 1381، ص328). فراگردی که طی آن رسانه های جمعی اهمیت نسبی موضوعات مختلف را به مخاطب انتقال می دهند. هر چه رسانه ها اهمیت بیشتری به موضوع یا رویداد خاصی بدهند، مخاطبان اهمیت بیشتری برای آن قائل می شوند. عبارت "رسانه ها به مردم نمی گویند که چگونه بیندیشند، ولی به آنها  می گویند که درباره چه بیندیشند" جوهره این نظریه را به دست می دهد (ویندال و دیگران، 1376، ص 374).

همچنین نظریه کاشت که توسط گربنر ارائه شده است معتقد است که تلویزیون در میان رسانه های مدرن، چنان جایگاه محوری در زندگی روزمره ما پیدا کرده است که منجر به غلبه آن بر "محیط نمادین" ما شده و پیام هایش در مورد واقعیت جای تجربه شخصی و سایر وسایل شناخت را گرفته است. به نظر گربنر، پیام تلویزیون از چندین جنبه اساسی، از واقعیات فاصله دارد اما به خاطر تکرار دائمی اش نهایتاً به عنوان دیدگاه مورد وفاق جامعه پذیرفته می شود (مک کوایل، 1382، ص 399). این نظریه هرچند بسیار توام با اغراق است، اما می توان با افزودن دو مفهوم دیگر متداول سازی و تشدید (گربنر به دنبال انتقاداتی که به نظریه او ابراز شد این دو مفهوم را به نظریه کاشت خود افزوده است)، کارکرد آن را بهتر توضیح داد. گربنر می گوید: متداول سازی هنگامی روی می دهد که تماشای بیش از حد منجر به تقارن دیدگاهها در گروهها می شود. تشدید نیز زمانی روی می دهد که اثر کاشت در گروه خاصی از جمعیت بیشتر می شود (سورین و تانکارد، 1381، صص392-391). مطالعات نشان می دهد که این نظریه را می توان به کل رسانه ها عمومیت داد.

از منظری دیگر در مورد بازنمایی سوء زنان باید گفت آمار جرایم نشان می دهد که زنان به طور کلی کمتر از مردان مرتکب جرم می شوند. لنارد نشان می دهد که در آمریکا، به رغم افزایش درصد زنانی که به جرم های مختلف بازداشت می شوند، زنان هنوز هم فقط 7/15 درصد تمام بازداشتی ها و تنها 5/19 درصد دستگیرشدگان را تشکیل می دهند که مرتکب جرایم بزرگی چون قتل و سرقتِ با خشونت می شوند (گرت، 1382، صص 170-169).

بررسی های مربوط به جرایم خشونت آمیز، به ویژه قتل، نشان می دهد به رغم آنکه زنان به ندرت مرتکب چنین جرایمی می شوند، در صورت ارتکاب جرم روش آن و شیوه های انتخاب قربانی در کلیشه ای «زنانه» می گنجد. تحقیقات نشان می دهد که زنان به طور تیپیک همسر، معشوق یا سایر بستگان خود را می کشند، حال آنکه مردان اغلب دوستان نزدیک یا غریبه ها را به قتل می رسانند. زنان به مراتب کمتر از مردان ممکن است قربانی خود را آن قدر بزنند تا بمیرد یا خشونت مفرط به کار برند. زنان به طور معمول از چاقو یا وسایل خانه به عنوان آلت قتل استفاده می کنند و اغلب قربانی را در آشپرخانه یا جای دیگری در خانة خود می کشند. ولفگانگ معتقد بود زنان بیشتر اوقات از فرط عصبانیت یا در مقام دفاع از خود به قتل دست می زنند به این معنا که بیشتر اوقات قربانی، خود مهاجم اول است.

پالیک (1961)، تفاوتهای جنسی نشان داده شده در آمارهای جرایم را افسانه می داند. او معتقد است زنان همان قدر مرتکب جرم می شوند که مردان، اما جرایم زنان گزارش نمی شود. او معتقد است زنان به دلیل موقعیت اجتماعی شان بیشتر از مردان می توانند میزان بزهکاری خود را مخفی کنند. مثلاً در نقش مادر یا پرستار کودک، زنان به مراتب بیشتر امکان کوتاهی یا بدرفتاری با فرزند را دارند، اما این رفتار خلاف قانون را به دشواری می توان تشخیص داد چرا که در خلوت خانه رخ می دهد و «مقامِ مقدسِ مادر» باعث می شود مردم کمتر به سر زدن چنین اعمالی توسط مادر ظنین شوند. اما تحقیقات باکس حاکی از تفاوت های واقعی میان رفتار بزهکارانة زن و مرد است (نقل از نرسیسیانس، 1383، صص 173-172). به عنوان مثال در مورد تجاوز، اسمارت (1976)  معتقد است که اهمیت تصویر کلیشه ای تجاوز آن است که موقعیتی به وجود می آورد که در آن برای یک مردِ «طبیعی» بسیار دشوار است که تصور کند که خود او می تواند یک متجاوز باشد. دیدگاه کلیشه ای دربارة قربانیان تجاوز نیز این تصور را تقویت می کند که کسی به زنِ «طبیعی و نرمال» و محترم تجاوز نمی کند. بعضی گزارش های موارد تجاوز در مطبوعات عامه پسند حاکی از آن است که تجاوز، عملی مجزا و خود به خودی است و مردی آن را مرتکب می شود که مبتلا به اختلالِ روانی یا غیر عادی است. اغلب متجاوز را یک جنایتکار روانی معرفی می کنند که با مردان «نرمال یا طبیعی» تفاوت دارد. در این قبیل مطبوعات، همواره با قربانی هم دردی نمی شود به ویژه اگر او بی بند و بار و بی احتیاط تلقی شود؛ در واقع کاملاً ممکن است قربانی خود محرکِ تجاوز قلمداد شود.

فمینیست ها و دیگران معتقدند که تجاوز را نمی توان جدا از تحلیل موقعیت زنان و عقایدی که دربارة تمایلات جنسی در چارچوب یک فرهنگ معین عمل می کند، درک کرد. آنها معتقدند که در جوامع غربی تجاوز، در پیوند با سایر اشکال تعرض علیه زنان، چون ضمنی از کنترل اجتماعی زنان است. باکس و هیل (1983) معتقدند: «تصاویر کلیشه ای زن و مرد در فرهنگ ما موجب می شود کسانی که آن را می پذیرند، با بی احتیاطی خود را در «دام تجاوز» گرفتار کنند».

توصیف بندیکت از فرهنگ های آپولونی و دیونیزی در واقع متناسب با مفهوم سازی دنیای زنان به عنوان دنیای پایبند به سنت و محافظه کاری و دنیای مردان به عنوان دنیای خشونت است (ابوت و والاس، 1380، ص 59).

5. ایدئولوژی جنس گرایی مردانه

ایدئولوژی در مطالعات رسانه ای، سیستمی از معناست که به ارائه تعریف از جهان اجتماعی کمک کرده و ارائه قضاوت های ارزشی را در مورد آن ممکن می سازد. تمام توضیحات و تصاویر رسانه ای ایدئولوژیک هستند چرا که خود محصول بازنمایی هایی معین هستند، یعنی باورها و روش هایی که از طریق آنها دنیا تعریف می شود.

ایدئولوژی در مطالعات فرهنگی و رسانه ای متضمن بازنمود «جهان» از دید منافعی خاص است. متون رسانه ای نه تنها هیچکدام عاری از ایدئولوژی نیستند، بلکه هر کدام بنا به روابط موجود قدرت، موضوعات مختلف را بر اساس تثبیت و تقویت روابط مذکور بازنمایی می کنند. بنابراین رسانه ها در خدمت بازتولید فرهنگی هستند. رسانه ها از طریق بازتولید فرهنگی، همراه با نهادهای اجتماعی دیگر ایدئولوژی های مسلط را با تأثیر گذاری بر ارزشها، نگرشها و رفتار مخاطبان استمرار می دهند. رسانه ها نوعی نظم هنجارین و یا نظم فرهنگی را منطبق با منافع خاص بازآفرینی می کنند. عموماً در متون رسانه ای ما  شاهد جنس گرایی مردانه هستیم و عملکرد آن بدین صورت است که از طرق متعدد از جمله کاشت روابط اجتماعی و الگوهای کلی حاکم بر جامعه و کلیشه سازی، زنان را در نظامی سلسله مراتبی و به مراتب پایین تر از مردان (از جنبه های مختلف) بازنمایی می کنند. از این طریق زنان انسان هایی رده پایین و مردان رده بالا و مسلط به شمار می آیند.

در ساختار اجتماعی کلان، ایدئولوژی و یا اشاعه باورهایی در مورد واقعیت در زندگی اجتماعی وجود دارد. این باورها که معمولاً جنبه فراگیر دارند می توانند به بدیهیات اجتماعی تبدیل شوند. چنین معرفت اجتماعی مسلماً منعکس کننده شیوه تعقل  همه آحاد یک جامعه نیست بلکه تجارب و منافع گروه مسلط جامعه را در بردارد. یکی از ایدئولوژی های حاکم، ایدئولوژی جنسی است که به مردان حق اقتدار، تسلط اجتماعی و فرهنگی را می دهد. این ایدئولوژی فعالیت خود را محدود به سه محور می کند:

1) بی اهمیت جلوه دادن فعالیت های خانه داری

2) تقدس و جنبه آرمانی دادن به وظیفه مادری به طوری که این فعالیت دیگر نه به حساب می آید و نه قابل تشخیص است و گویا جزء وظایف انکارناپذیر یک زن است.

3) انکار و بی اهمیت جلوه دادن فعالیت های چندگانه زن در حوزه خصوصی و عمومی (نرسیسیانس، 1383، صص 154-150).

جنس گرایی را می توان گزاره ها و باورهای بنیادینی که تمایزهای غیر ضروری و تبعیض آمیز بین مردم بر اساس جنسیت ایجاد می کند تعریف کرد. در جنس گرایی مردانه معمولاً موضعی کم قدرت تر و فرعی به زنان تفویض می شود. در چارچوب دیدگاه ایدئولوژیک، جنس گرایی مردانه راهبردی سرکوبگر به شمار می آید که مردان برای تقویت قدرت خود به کار می گیرند.

پدرسالاری می تواند رابطه ای اجتماعی باشد که در آن مردان بر زنان حاکمند، آنها را استثمار می کنند و بر آنها ستم روا می دارند. پدرسالاری به عنوان یک مفهوم، رابطه نابرابر بین مرد و زن را تعریف می کند، اگرچه باید این حقیقت را نیز در نظر بگیرد که تمام زنان و مردان به طور مساوی از موقعیت پست تر یا برتر برخوردار نیستند (استرنیاتی، 1384، ص 262).

حضور ایدئولوژی جنس گرایی مردانه در رسانه ها چنین است که معمولا مردان و زنان در رسانه های جمعی به صورتی بازنمایی می شوند که با نقشهای کلیشه ای فرهنگی که در جهت بازسازی نقش های جنسی سنتی به کار می روند، سازگاری دارند. معمولاً مردان به صورت انسانهایی مسلط، فعال، مهاجم و مقتدر به تصویر کشیده می شوند و نقشهای متنوع و مهمی را که موفقیت در آنها اغلب مستلزم مهارت حرفه ای، کفایت، منطق و قدرت است،‌ ایفا می کنند. در مقابل، زنان معمولاً تابع، منفعل، تسلیم و کم اهمیت هستند و در نقشهای فرعی و کسل کننده ای که جنسیت شان، عواطفشان و عدم پیچیدگی شان به آنها تحمیل کرده است، ظاهر می شوند. رسانه ها با نشان دادن مردان و زنان به این صورت، بر ماهیت طبیعی نقشهای جنسی و عدم برابری جنسی صحه می گذارند (همان، ص 246).

فنای نمادین زنان

«فنای نمادین زنان» به عدم توجه تولید فرهنگی و بازتولید رسانه ای به زنان و در نتیجه در حاشیه قرار گرفتن و ناچیز محسوب شدن زنان و منافع آنها اشاره می کند. فناسازی نمادین زنان به این معنی است که زنان، زندگی آنها و منافع آنها به نحو شایسته ای در رسانه های جمعی منعکس نمی شود. فرهنگ رسانه ای، زندگی واقعی زنان را به ما نشان نمی دهد. نتیجه عدم حضور، محکومیت و ناچیز به حساب آمدن زنان، حذف، تعصّب و مخدوش شدن زنان در رسانه های جمعی است. زنان یا در عرصه اجتماعی حضور ندارند و یا به صورت طبقه ای نشان داده می شوند که بر پایه جذابیت جنسی و انجام وظایف خانگی شکل گرفته اند. تصویر فرهنگی زنان در رسانه های جمعی از نظر فمینیست ها در جهت حمایت و تداوم تقسیم کار جنسی و تقویت مفاهیم پذیرفته شده درباره زنانگی و مردانگی به کار می رود. رسانه ها با فنای نمادین زنان به ما می گویند که زنان باید در نقش همسر، مادر و کدبانو و غیره متظاهر شوند و در یک جامعه پدرسالاری سرنوشت زنان به جز این نیست. بازتولید فرهنگی نحوه ایفای این نقشها را به زنان می آموزد و سعی می کند آنها را در نظر زنان طبیعی جلوه دهد (استرنیاتی، 1384، ص 242 و 246). از انتقادهای عمده فمنیسم نسبت به فرهنگ رسانه ای، نادیده گرفته شدن زنان به عنوان مقوله ای اجتماعی و به حاشیه رانده شدن آنان (فنای نمادین) است (بشیریه،1379، ص 114).

تاچمن درباره موفقیت رسانه ها در فنای نمادین زنان به تفصیل سخن گفته است. از نظر او، این مفهوم با «فرضیه بازتاب» در ارتباط است که معتقد است رسانه ها، ارزشهای اجتماعی حاکم در یک جامعه را منعکس می کنند. این ارزشها نه به اجتماع واقعی بلکه به «بازتولید نمادین» اجتماع، یعنی به نحوی که جامعه میل دارد خود را ببیند، مربوط هستند. تاچمن معتقد است که اگر موضوعی به این صورت متجلّی نشود، «فنای نمادین» صورت می گیرد : محکوم شدن و ناچیز به حساب آمدن و یا عدم حضور که به معنی فنای نمادین است. او در مورد بازنمایی نمادین زنان در رسانه های آمریکایی خاطر نشان می کند که «اگرچه زنان 51 درصد از جمعیت این کشور و بیش از 40 درصد از نیروی کار این کشور را تشکیل می دهند، تعداد کمی از آنها به این صورت به تصویر کشیده می شوند : زنان کارگری که به تصویر کشیده می شوند محکوم می شوند. سایرین ناچیز شمرده می شوند، آنها به صورت اسباب بازیهایی تزئینی که باید از آنها مراقبت شود ظاهر می شوند و یا با دیوارهای خانه محصور می شوند. به اختصار، آنها به «فنای نمادین» محکوم می شوند (نقل از استرنیاتی، 1384، ص 243). امحای نمادین زنان، به گفته تاچمن، توسعه اجتماعی را به مخاطره می اندازد، زیرا دختران و زنان بالغ تصویرهای مثبتی برای الگوبرداری در اختیار نخواهد داشت (نقل از ون زونن، 1998، ص 171).

تاچمن با بررسی شواهدی که بین دهه های 1950 و اواسط تا اواخر دهه 1970 در آمریکا موجود بوده است، به این نتیجه می رسد که فنای نمادین زنان در مورد تلویزیون عامه و مطبوعات امریکا صحّت دارد. او در خصوص تلویزیون به این نتایج دست یافت: «زنان به طرز چشمگیری غایب هستند و مردان تمام برنامه ها را قبضه کرده اند. مردانی که به تصویر کشیده شده اند همیشه به حرفه ای اشتغال دارند، درحالی که تعداد زنانی که در تلویزیون به حرفه ای اشتغال دارند انگشت شمار بوده و اغلب آنها ناموفق هستند و به طور قطع از نظر کفایت از همکاران مرد خود پست ترند و اینکه به طور کلّی زنان در مشاغل خاصی که مردان به آنها مشغولند ظاهر نمی شوند. مردان پزشک هستند، زنان پرستار؛ مردان وکیل هستند، زنان منشی؛ مردان در شرکت های بزرگ کار می کنند، زنان در بوتیک های لباس.....». او در ادامه می نویسد : «به تصویر کشیدن عدم کفایت از طریق بدنام کردن، قربانی کردن و ناچیز به حساب آوردن زنان صورت می گیرد. وقتی زنان در تلویزیون درگیر خشونت می شوند، بر خلاف مردان، آنها به احتمال زیاد در نقش قربانی ظاهر می شوند تا مهاجم.» (نقل از استرنیاتی، 1384، ص 244). تاچمن معتقد است که تلویزیون، به طور نمادین، زنان را نادیده گرفته است و آنها را به حاشیه می راند و با نشان دادن اکثریت قاطع و خُرد کننده مردان در همه انواع برنامه های تلویزیونی در واقع به جامعه می گوید که زنان آنقدر ها هم مهم نیستند (نقل از ون زونن، 1998، ص 171).

در تحلیل تاچمن نشان داده می شود که رسانه ها ارزش های اجتماعی مسلط جامعه را بازتاب می دهند و یا زنان را در نقش های کلیشه ای به تصویر می کشند، الگوی محدودی از زنان و دختران را نشان می دهند و مواردی از این دست در رسانه ها دیده می شود (همان، ص 172).

ون زون می نویسد: تحلیل های محتوایی (کمی) بسیاری نشان داده اند که زنان به ندرت در رسانه های جمعی ظاهر می شوند، خواه به صورت همسر، مادر، دختر، نامزد و یا در قالب مشاغلی که از نظر سنتی زنانه هستند (منشی، پرستار، کارمند قسمت پذیرش) یا حتی به صورت یک شیء جنسی. به علاوه، زنان معمولاً جوان و زیبا هستند، اما چندان تحصیلاتی ندارند. پژوهشهای تجربی در زمینه روانشناسی شناختی بر این نظریه صحه می گذارند که رسانه ها به صورت سازمانی عمل می کنند - مانند خانواده- و به ویژه به کودکان، نقشهای جنسی مناسب را آموخته و رفتار مناسب را مورد تقدیر قرار می دهند. اعتقاد عموم بر این است که رسانه ها قالبهای نقشهای جنسی را تقویت می کنند، زیرا منعکس کننده ارزشهای اجتماعی حاکم هستند و همچنین به سبب آنکه تولید کننده های برنامه ها در رسانه ها عموماً مرد هستند و تحت تأثیر این قالب ها قرار دارند (نقل از استرنیاتی، 1384، ص 243).

شاخه های اصلی فمینیسم و بازنمایی رسانه ای زنان

 در این قسمت از مقاله حاضر به دلیل اهمیت سه جریان اصلی رویکردهای فمنیستی و بحث ها و انتقادات مطرح شده از سوی آنها در مورد بازنمایی زنان در متون رسانه ای، به اجمال این سه شاخه را بر اساس نظرات استرنیاتی (1384) و ون زونن (1998) توضیح می دهیم.

رسانه ها همیشه در کانون نقد فمنیستی قرار داشته اند و بازنمایی، همواره یکی از نبردگاه های مهم برای فمنیسم روزگار ما بوده است. در کتابی که محرک احیای جنبش زنان آمریکایی در سال های میانی دهه 1960 قلمداد می شود، رسانه ها و به خصوص مجلات زنان به سبب سهمی که در «رمز و راز زنانه» -اتفاقاً عنوان کتاب نیز این بود- ادا کردند، یعنی به اسطوره ای که بنا بر آن، گویا زنان می توانند در مقام کدبانو و مادر طعم رضایت خاطر واقعی را بچشند، به باد ملامت و شماتت گرفته شدند (ون زونن، 1998، ص 155).

 جنبش زنان نه فقط درگیر مبارزه ای ملموس درباره حقوق و فرصتهای برابر برای زنان است، بلکه در مناقشه ای نمادین بر سر تعریف زنانگی (و تلویحاً) مردانگی هم درگیر شده است. اکنون در دیگر جنبش های اجتماعی جدید هم می توان ردّ پای این سیاست «دولبه ای» را پیدا کرد (همان، صص 157-156). بائر می گوید: «جنبش زنان از همان ابتدا با دیدی انتقادی و اغلب با خشم به آنچه آن را «تبعیض جنسیتی در رسانه ها» نامیده است، واکنش نشان داده است» (استرنیاتی، 1384، ص 247).

تعدادی از نویسندگان از جمله ون زونن از سنخ شناسی های اندیشه های فمنیستی استفاده کرده اند. مثلاً لسلی استیوس فمنیست رادیکال که به هرزه نگاری (پورنوگرافی) علاقه وافری نشان می دهد، فمینیسم لیبرال که از جمله به کلیشه ها (گفتار و کردارهای قالبی) و جامعه پذیری جنسیتی توجه می کند و فمنیسم مارکسیستی و سوسیالیستی که دل مشغول تعامل میان جنسیت، طبقه و ایدئولوژی هستند. در طبقه بندی استیوس، روانکاوی و مطالعات فرهنگی در بافت و بستر فمنیسم سوسیالیستی بررسی می شوند (همان، ص 157).

هرچند تمیز دقیق این سه شاخه بسیار دشوار است، با این حال وقتی سه جریان فوق را به عنوان گونه های ایده آل در نظر می گیریم، راههای متفاوتی را نشان می دهند که فمنیست ها رسانه ها را متهم می کنند.

1.7. فمنیسم لیبرال

فمینیسم لیبرال استفاده و بازتولید نابرابر و استثمار گرایانه از زنان را در رسانه ها و فرهنگ عامه مورد انتقاد قرار داده و معتقد است که برای حل این مشکل قوانینی باید وضع شوند که فرصت های برابر را برای زنان به وجود می آورند (استرنیاتی، 1384، ص 239). در گفتمان فمنیستی لیبرال، پیشداوری های غیر منطقی و کلیشه ها در مورد نقش طبیعی زنان به عنوان همسر و مادر، جایگاه نابرابری را در اجتماع برای زنان رقم زده است. اصول کلی لیبرال یعنی آزادی و برابری می باید در مورد زنان نیز اعمال شود. کلیشه های نقش جنسیتی، تجویز رفتارهای متناسب با جنسیت، ظاهر، علائق، مهارت ها و خودانگاره ها در کانون تحلیل های رسانه ای فمنیسم لیبرال قرار دارند (ون زونن، 1998، ص 158). انگاره های کلیشه ای از زنان در رسانه ها و تأثیرات این انگاره ها بر مخاطب رایج ترین مضمون بکار گرفته شده در برنامه پژوهشی ارتباطات متفکران فمنیست بوده است. راکو دو دلیل برای این مضامین خاص بر می شمرد: آنها عناصر کلیدی متون فمنیستی را می سازند و دیگر آنکه درخور پارادایم پژوهش تجربی ارتباطات است (همان، ص 170).

تصور می شود که رسانه ها کلیشه های نقش جنسیتی را جاودانه می کنند، زیرا ارزش های اجتماعی غالب را بازتاب می دهند و نیز تولیدکنندگان رسانه ای مرد تحت تأثیر این کلیشه ها هستند (همان، ص 158).

 2.7. فمنیسم رادیکال

فمینیسم رادیکال معتقد است منافع مردان و زنان اساساً و به نحو اجتناب ناپذیر با هم متفاوتند و نیز معتقد است که پدرسالاری و سرکوب زنان مهمترین شکل تاریخی تقسیم اجتماعی و سرکوب است و برای حل این مشکل، جدایی کامل زنان از مردان را توصیه می کند (استرنیاتی، 1384، ص 139). این شاخه از فمنیسم معتقد است که چون رسانه های جمعی به دست مالکان و تولیدکنندگان مرد کنترل می شوند، بنابراین از منافع جامعه پدرسالاری دفاع خواهند کرد. در گفتمان فمنیسم رادیکال، مردسالاری به عنوان یک نظام اجتماعی توصیف می شود که در آن همه مردان برتری دارند و همه زنان را سرکوب می کنند. مردسالاری را نتیجه تمایل ذاتاً سرکش مردان برای سلطه بر زنان می دانند که نیازی وراثتی است و مردان می توانند آن را به عنوان حرف آخر از طریق اعمال قدرت فیزیکی برآورده سازند. فمنیست های رادیکال در افشای سوء استفاده مردان از زنان و سیاسی کردن مسائلی که قبلاً خصوصی محسوب می شد، پیشگام شده اند که از جمله می توان به موارد زیر اشاره کرد: خشونت جنسی، کتک زدن زنان، زنای با محارم، هرزه نگاری و اخیراً گردشگری جنسی و قاچاق زنان. از آنجا که رسانه های جمعی در دست مالکان و تولید کنندگان مرداند، لذا در جهت منافع جامعه مردسالار فعالیت می کنند. تمرکز اصلی این شاخه از فمنیسم روی هرزه نگاری و بیشتر موضوعات جدلی است : «دلیل وجودی هرزه نگاری، نفرت مردان از زنان است و دلیل وجودی این نفرت، هرزه نگاری است» (ون زونن، 1998، ص 158). در تحلیل های فمنیستی رادیکالِ رسانه ای، قدرت رسانه ها در تأثیرگذاری بر رفتار مردان در برابر زنان و برداشت زنان از خودشان فراتر از بحث است. به گفته دیویس «ممکن است که محققان نتوانسته باشند رابطه بین موضع یک رسانه خاص و یک عمل مشخص را ثابت کنند ولی هیچ مشکلی وجود ندارد که تحریف اعمال شده از سوی رسانه ها به جوّ کلی تبعیض و سوء استفاده از زنان کمک می کند» (همان، ص 160).

فمینیسم سوسیالیستی

فمنیسم سوسیالیستی که تأکید جنبش فمنیستی رادیکال بر پدرسالاری را می پذیرد اما سعی دارد از آن در تحلیل سرمایه داری استفاده کند و راه حل این مشکل را در اصلاحات گسترده در روابط بین مردان و زنان به عنوان بخشی تفکیک ناپذیر از ظهور یک جامعه سوسیالیستی جستجو می کند (استرنیاتی، 1384، ص 240). این نوع فمنیسم بر خلاف انواع رادیکال و لیبرال برای مشخص کردن موقعیت زنان منحصراًٌ بر جنسیت تأکید نمی کند، بلکه تلاش می کند تحلیلی از شرایط اقتصادی و طبقاتی زنان را نیز به دست دهد. مفاهیم اساسی این رویکرد عبارت اند از: «بازتولید نیروی کار» و «ارزش اقتصادی نیروی کار داخلی». به گفته زارسکی، گرچه این گونه به نظر نمی رسد، اما فعالیت های تربیتی، عاطفی و آموزشی که زنان در منزل انجام می دهند برای حفظ سرمایه داری جنبه اساسی دارند. اگر به این نیروی کار، پول پرداخت شود، اختلاف سود در سرمایه داری در حد قابل توجهی کاهش می یابد (نقل از ون زونن،  1998، ص 161).

مدل فمنیستی سوسیالیستی ارتباطات دهه 70 در ابتدایی ترین شکل خود با الگوهای رادیکال شباهت دارد، زیرا رسانه را ابزاری ایدئولوژیک می داند که جامعه سرمایه داری و مردسالار را نظم طبیعی توصیف می کند. با این حال ویژگی متمایز فمنیسم سوسیالیستی این است که توجه بیشتری به نحوه شکل گیری ایدئولوژی های زنانه در رسانه دارد و اینکه این ایدئولوژی ها به نفع چه کسی است. عمده تحقیقات آن از تحلیل ایدئولوژیک متون رسانه ای، با استفاده از ابزار تحلیلی که ساخت گرایی و نشانه شناسی عرضه می کند، تشکیل شده است (همان،  ص 162).

گفتمان فمنیستی لیبرال، رادیکال و سوسیالیستی به دلیل رویکرد ابزاری در خصوص ارتباطات وجه اشتراک دارند: رسانه ها ابزار اصلی انتقال به ترتیب ارزش های کلیشه ای، مردسالاری و هژمونیک در مورد زنان و زنانگی اند. رسانه ها به عنوان سازوکارهای کنترل اجتماعی عمل می کنند. به گفته تاچمن در گفتمان فمنیستی لیبرال، رسانه ها میراث جامعه را منتقل می کنند (که بسیار جنس گراست) تا انسجام، یکپارچگی و نظم را حفظ کنند و ارزش های مسلط را منتقل نمایند (همان،  ص 166(. همچنین به گفته ماتلار، فمنیسم رادیکال رسانه های مردسالار را در خدمت نیازهای جامعه مردسالار می داند زیرا تجارب زنان را سرکوب و تحریف می کند که اگر در شکل واقعی خود اظهار شوند به طور جدی تشکیلات مردسالار را به هم می ریزند (همان، ص 167). فمنیسم سوسیالیستی معتقد است که رسانه ها شمای سرمایه داری و مردسالاری موضوعات را به عنوان جذاب ترین نظام موجود ترسیم می کنند (همان، ص 166).

 منابع:

- ابوت، پاملا و والاس، کلر (1380). جامعه‏شناسی زنان(منیژه نجم عراقی)، تهران: نشر نی.

- استریناتی، دومینیک (1384). مقدمه ای بر نظریه های فرهنگ عامه، ترجمه ثریا پاک نظر، تهران، گام نو، چاپ دوّم

- برنارد، جسی (1384). دنیای زنان، ترجمه شهرزاد ذوفن، تهران، انتشارات اختران، چاپ اول

- برون نیس، کلاوس (1384). تلفیق روش های کمّی و کیفی در پژوهش ارتباطی و رسانه ای، ترجمه اسماعیل یزدان پور، فصلنامه رسانه، شماره 3، شماره پیاپی 63، مرکز تحقیقات و مطالعات رسانه ای

- بشیریه، حسین (1379). نظریه‏های فرهنگ در قرن بیستم، تهران: مؤسسة آینده پویان.

- دمی فلور، ملوین و دنیس، اورت ای (1383). شناخت ارتباط جمعی، ترجمه سیروس مرادی، انتشارات دانشکده صدا و سیما، چاپ اول

- رابرتسون، یان (1377). درآمدی بر جامعه شناسی، ترجمه حسین بهروان، تهران، انتشارات آستان قدس رضوی

- سورین، ورنر و تانکارد، جیمز(1381). نظریه های ارتباطات، ترجمه علیرضا دهقان، تهران، انتشارات دانشگاه تهران

- کوزر، لوئیس و روزنبرگ، برنارد (1385). نظریه های بنیادی جامعه شناسی، ترجمه فرهنگ ارشاد، تهران، نشر نی، چاپ سوم

- گرت، استفانی (1382)، جامعه شناسی جنسیت، ترجمه کتایون بقایی، تهران، تشر دیگر، چاپ دوم

- گونتر، بری (1384). روش های تحقیق رسانه ای، ترجمه مینو نیکو، تهران، اداره کل پژوهش های سیما،   چاپ اول

 - محسنی، منوچهر (1383). مقدمات جامعه شناسی، تهران، انتشارات آگاه

- مک کویل، دنیس (1382). درآمدی بر نظریه ارتباطات جمعی، ترجمه پرویز اجلالی، تهران، مرکز  مطالعات و تحقیقات رسانه ها

- مهدی زاده، سید محمد (1384). بررسی محتوایی و حرفه ای مطالب هفت خبرگزاری غیر دولتی، فصلنامه رسانه، شماره3، گماره پیاپی 63، مرکز تحقیقات و مطالعات رسانه ای

- نرسیسیانس، امیلیا (1383). مردم شناسی جنسیت، تهران، نشر افکار

- ویندال، سون و دیگران(1376). کاربرد نظریه های ارتباطات، ترجمه علیرضا دهقان، تهران، مرکز مطالعات و تحقیقات رسانه ها 

- Allport, G.W(1954). The nature of prejudice, Addison- Wesley, Reading, MA (1957).

- Altemeyer, B(1981).  Right - wing authoritarianism, University of Mantioba Press, Winnipeg, Canada.

- Anderson, B(1983). Imagined communities: reflections on the origin and spread of nationalism. London: Verso.

- Bierly, M.M(1985). Prejudice toward contemporary outgroups as a generalized attitude, Journal of Applied Social Psychology 23. pp. 1933-1967.

- Biernat, M. and Kibrynowicz, D(1999). A shifting standards perspective on the complexity of gender stereotypes and gender stereotyping. In: Swann, W.B., Langlois, J.H. and Gilbert, L.A., Editors, 1999. Sexism and stereotypes in modern society: The gender science of Janet Taylor Spencer, American Psychological Association, Washington, DC, pp. 75-106.

- Box, S. and Hale, C(1983). Liberation and female criminality in England and Wales, 'British Journal of Criminology, 23: 35-49.

- Butler, J., 1993. Bodies that matter. London: Routledge.

- Cameron, D(1998). The Feminist Critique of Language, 2nd edn. London: Routledge.

- Carli, L.L., La Fleur, S.J. and Loeber, C.C(1995). Nonverbal behavior, gender, and influence. Journal of Personality and Social Psychology 68, pp. 1030-1041.

- Cialdini, J. and Trost, M.R(1999). Social influence: Social norms, conformity, and compliance. In: Gilbert, D.t., Fiske, S.t, and Lindzey, G., Editors, 1999. The Handbook of Social Psychology, Mcgraw- Hill, Boston.

- Costrich, N., Feinstein, J., Kidder, L., Maracek, J. and Pascale, L., (1975). When stereotypes hurt: Three studies of penalties for sex- role reversals. Journal of Experimental Social Psychology 11, pp. 520-530.

- Deaux, K. and Lewis, L.L(1984). Structure of gender stereotypes: Interrelationships among components and gender label. Journal of Personality and Social Psychology 46, pp. 991-1004.

- Deschamps, J.C(1977). Effect of crossing memberships on quantitative judgment. European Joural of Social Psychology 7. pp. 517- 521.

- Deschamps, J.C., and Doise, W(1978). Cross category membership in intergroup relations. In: H. Tajfel. editor, Differentiation between social groups, Cambridge University Press, Cambridge (1978), pp. 141-158.

- Doise, W(1978). Groups and individuals: Explanations in Social Psychology., Cambridge University Press. New York.

- Dunton, B.C., and Fazio, R.H(1997). An individual difference measure of motivation to control prejudiced reactions, Personality and Social Psychology Bulletin 23. pp. 316-326.

- Eagly, A.H. and Karau, S.J(2002). Role congruity theory of prejudice toward female leaders. Psychological Review 109, pp. 573-598.

- Eagly, A.H., Makhijani, M.G and Klonsky, B.G(1992). Gender and the evaluation of leaders: Psychological Bulletin 111, pp.3-22.

- Fairclough, N., 1995. Media discourse. London: Arnold.

- Feenberg, A(1999). Questioning Technology. New York and London: Routledge.

- Feenberg, A(2004), New media, new communities. London, Thousand Oaks.

- Fiske, S.T(1998). Stereotyping, prejudice, and discrimination. In: (4th ed.), Gilbert, D.T., Fiske, S.T. and Lindzey, G., Editors, 1998. The Handbook of Social Psychology Vol. 2, Mc Graw- Hill, New York, pp. 357-411.

- Fiske, S.T., Bersoff, D.N., Borgida, E., Deaux, K. and Heilman, M.E(1991). Social science research on trial: use of sex stereotyping research in: Price Waterhouse v. Hopkins. American Psychologist 46, pp.1049-1060.

- Fowler, R(1996). Linguistic Criticism, 2nd edn. Oxford: Oxford University Press.

- Glick, P., and Fiske, S.T(1996). The Ambivalent Sexism Inventory: Differentiatng hostile and benevolent sexism, Journal of Personality and Social Psychology 70, pp. 491- 512.  

- Hagen,. R.L. and Kahn, A(1975). Discrimination against competent woman. Journal of Applied Social psychology 4, pp. 362-376.

- Heilman, M.E(1984). Sex bias in work settings: The lack of fit model. Research in Organizational Behavior 5, pp. 269-298.

- Heilman, M.E(2001). Description and prescription: how gender stereotypes prevent woman's ascent up the organizational ladder. Journal of Social Issues 57, pp. 657-674.

- Heilman. M.E(1984). Information as a deterrent against sex discrimination: The effects of applicant sex and information type on preliminary employment decisions. Organizational Behavior and Human Performance 33, pp. 174-186.

- Krueger, J. and Rothbart, M(1988). Use of categorical and individuating information in making inferences about personality. Journal of Personality and Social Psychology 55, pp. 187-195.  

- Kunda, Z. and Sherman- Williams, B(1993). Stereotypes and the construal of individuating information. Personality and Social Psychology Bulletin 19, pp. 90-99.

- Kunda, Z. and Thagard, P(1996). Forming impressing from stereotypes, traits, and behaviors: A parallel constraint satisfaction theory. Psychological Review 103, pp. 284-304.

- Locksley, A., Borgida, E., Brekke, N. and Hepburn, C(1980). Sex stereotypes and social judgment. Journal of Personality and Social Psychology 39, pp. 821-831.

- McCauley, C. Stitt, C.L. and Segal, M(1980). Stereotyping: from prejudice to prediction. Psychological Bulletin 87, pp. 195- 208.

- Melly, G., 1986. Why the tables have turned on macho males. Campaign, 18 July, pp. 40-1.

- Mitchell, J(1986). Women and Equality, Milton Keynes: Open University Press.

- Mort, F(1988). Boy's own? masculinity, style and popular culture in Rutherford. J. and Chapman, R.(eds) Male order, London, Lawrence & Wish art.

- Moskowits, G.B., Gollwitzer, P.M., Wasel, W. and schaal, B(1999). Preconscious control of sterotype activation through chronic egalitarian goals. Journal of Personality and Social Psychology 77, pp. 167- 184. 

- Plant, E.A and Devine, P.G(1998). Internal and external motivation to respond without prejudice, Journal of personality and Social Psychology 75, pp. 811-832.

- Rosenthal, R(1991).  Meta - analytic procedures for social research, revised ed. Sage, Newbury Park.

- Ross. K. and Sreberny- Mohammadi, A(1997). Playing House- Gender, Politics and News Media in Britain. Media, Culture and Society 19(1): 101-109.

- Rudman, L.A. and Glick, P(2001). Prescriptive gender sereotypes and backlash toward agentic women. Journal of Social Issues 57, pp. 743- 762.

- Rudman, L.A. and Glick. P(1999). Feminized mangent and backlash toward agentic women: Thy hidden costs to women of a kinder. Gentler image of middle managers. Journal of Personality and Social Psychology 77, pp. 1004- 1010. 

- Rudman, L.A(1998). Self - Promotion as a risk factor for women: The costs and benefits of countetstereotypical impression management. Journal of Personality and Social Psychology 74, pp. 629- 645.

- Smart, C(1976). Women, crime and criminology. London: Routledge.

- Van Zoonen. L(1998). 'One of the girls? The changing gender of journalism'. in C. Caret et al.(eds) News, Gender and Power, pp.33-46. London: Routledge. 

- White, P(1997). Death, disruption and the moral order: the narrative impulse in mass- media, Hard News Reporting'. in F. Christie and J.R Martin(eds) Genres and Institutions: Social Processes in the Workplace and School, pp.101-33. London: Cassell.

- White, P(2000). Media objectivity and the rhetoric of news story story structure. In E. Ventola (ed.,). Discourse and Community: Doing Functional Linguistics, pp. 378-97.