میخائیل باختین و نظریه رمان

میخائیل باختین و نظریه رمان

"باختین" به معنای دقیق واژه یک مارکسیست نبود. اما به عنوان نظریه پردازی که در اتحاد شوروی و از دهه 20 آغاز به نوشتن کرد، به خوبی از نظریه ها و آموزه های مارکسیستی آگاه بود و از آنها استفاده می کرد. نام او همچنین با مکتبی پیوند خورده است، که با نام فرمالیسم روسی شناخته می شود."باختین" با حکومت شوروی دچار مشکل شد. به تبعید فرستاده شد و بسیاری از بهترین آثار خود را در تبعید نوشت. به دلیل کشمکش‌های سیاسی او با حکومت و نیز مشکل ترجمه آثار او و عدم دسترسی غربی ها به آثار وی، نوشته های او تا دهه 1970 ترجمه و منتشر نشد.

"باختین" با نظریه‌های مارکسیستی درعلاقه به جهان اجتماعی و تاریخی و نیز اینکه نوع بشر چگونه عمل می کند و می اندیشد ( به بیان دیگر در علاقه به شکل بندی سوژه ) و نیز دغدغه نسبت به زبان به عنوان ابزاری که توسط آن ایدئولوژی ها بیان می شوند، سهیم بود. از نظر او زبان هم در محتوا و هم به لحاظ ساختاری همواره ایدئولوژیک است.

از نظر "باختین" زبان همواره مادی است. موضع او برخلاف موضع "سوسور" و دیدگاه های ساختارگرا نسبت به زبان بود، که تنها به زبان از دید شکل و یا ساختار آن می‌نگریستند. به جای آن، او همواره در پی آن بود که مردم چگونه زبان را به کار می‌برند. اینکه چگونه زبان به مثابه کرداری مادی، همواره به‌وسیله‌ و با واسطه‌ی سوژه ها شکل می‌گیرد.

نظریه‌های "باختین" در وهله نخست بر مفهوم گفتگو ( دیالوگ ) و این‌که زبان ( هر شکل سخن و یا نوشته) همواره گفتگویی است، متمرکزند. این مفهوم گفتگو با مفهوم مارکسیستی دیالکتیک یکسان نیست. اگر چه با آن در توجه به خصلت اجتماعی گفتگو و نیز کشمکش ذاتی درون آن مشابه است. گفتگو از سه جزء تشکیل می‌شود. سخنگو، شنونده ـ مخاطب و رابطه میان این دو. درنتیجه زبان - و آنچه زبان بیان می کند یعنی اندیشه ها، شخصیت ها، اشکال حقیقت و غیره - همواره محصول تعامل میان ـ حداقل ـ دو نفر است. "باختین" مفهوم گفتگو رادر تقابل با مفهوم مونولوگ ( تک صدایی ) قرار می‌دهد، که توسط یک شخص و یک نهاد گفته و بیان می‌شود.

" گفتمان در رمان" گزیده‌ای از یک مقاله‌ی طولانی‌تر با همین نام است، که در کتاب تخیل گفتگویی "باختین" ارائه شده است. "باختین" در این مقاله بر مسأله ژانرها یا اشکال ادبی به عنوان نمونه هایی از شکل گفتگویی متمرکز است. او به ویژه بر تقابل میان شعر و رمان تمرکز می کند. او می نویسد که شعر به لحاظ تاریخی همواره شکل ممتازتر سخن بوده است. "باختین" با "سوسور" و سنتی که پس از "سوسور" ظهور کرد و بر جدایی دال و مدلول بیش از پیوند میان این دو بیشتر بها داد، اختلاف دارد. او از زبان شناسی "سوسور" و نظریه های ساختارگرایی به طور کل باخبر و آگاه بود. اما او از دیدگاه ساختارگرایانه نسبت به زبان استفاده نکرد.

"باختین" مقاله خود را با طرح یک مشکل آغاز می کند. اگر که شعر شکل ادبی ممتازتری در فرهنگ غربی ( و در نظریه های ساختارگرایی و پساساختارگرایی ) است، پس درباره ی نحوه عملکرد زبان در رمان ها چه می توان گفت. آشکارا زبان در داستان و نثر نسبت به شعر عملکرد متفاوتی دارد و یا به صورتی متفاوت مورد استفاده قرار می گیرد. این ژانرها ( داستان و نثر ) مفهومی متفاوت از شعر در مورد چگونگی ساخت معنا دارند.
یک پاسخ به این پرسش این است، که نمی توان و یا نباید درباره رمان سخن گفت. از نظر فیمینیست‌های فرانسوی ( به خصوص "سیکسوس" ) رمان بخشی از شیوه بازنمائی رئالیستی است، که مبتنی بر تلاش جهت پیوند دادن دال‌های زبانی به مرجع هایشان، یعنی به مدلول‌های واقعی‌شان است. این مسأله از دید "سیکسوس" رمان و واقع گرایی را به تلاش جهت ایجاد معانی ثابت و خطی پیوند می‌دهد. ( که طبق آن یک دال به صورت شفاف با تنها یک مدلول پیوند می خورد. ) چنین آثاری را فمینیست های فرانسوی نوشته های مردانه یا نرینه-عقل محور می نامند.

از این منظر هر شکلی از زبان، بازنمایانه، هر سخن نثر و هر شکلی از رمان، بخشی از تلاش برای ثابت کردن، یکپارچه کردن و معین کردن زبان است، که نادرست است. اما از منظری دیگر، شباهتی میان آنچه رمان انجام می‌دهد با آنچه شعر انجام می‌دهد نیست. شعر شکلی هنری است، که معطوف به زیبایی است. اما رمان نوعی بیان است. شکلی ادبی به منظور ترغیب و یا ارائه یک استدلال است و نه ایجاد تأثیری زیبایی شناختی. این تعاریف ریشه در گرایش‌های تاریخی دارند. رمان ریشه در نثر استدلالی دارد. البته شعر نیز کارکرد تعلیمی داشته است. همانگونه که منتقدان بسیاری و از جمله "سر فیلیپ سیدنی" اشاره کرده‌اند، هدف هنر " محظوظ کردن و تعلیم دادن" است. اما عموماً شعر با کارکرد زیبایی شناختی ( التذاذ ) همراه بوده است و رمان با کارکرد تعلیمی-آموزشی.

"باختین" با این شکاف میان شعر و داستان منثور و کارکردهای اجتماعی آن، شروع می کند، تا به بحث ممتاز دانستن شعر به لحاظ سبکی برسد. او معتقد است که بیان ( رئوتیک )- هنر استفاده از زبان به منظور متقاعد کردن مردم- همواره در فرهنگ غربی زیر دست شعر بوده است. چرا که بیان، هدفی اجتماعی داشته است. بیان، کاری را انجام می‌دهد. کارکرد شعر همواره منحصراً در سطح زیبایی شناختی بوده است. از دید"باختین" شعر شبیه به تابلوی نقاشی ای است،که به دیوار آویخته شده، در حالیکه نثر شبیه به قطعه ای از وسایل آشپزخانه است.

"باختین" می گوید: که داستان ( به عنوان زیر مجموعه ای از بیان ) به این دلیل که کاری انجام می‌دهد واجد کیفیتی مثبت است. در درجه نخست، داستان شکل تاریخی و اجتماعی معینی از استفاده از زبان است. "باختین" معتقد است که رمان در هر لحظه خاص تاریخی بیش از شعر با دیگر اشکال موجود بیان- یعنی زبانی که در روزنامه نگاری، علم اخلاق، مذهب، سیاست، علم اقتصاد و ... به کار می رود قرابت داشته است. در واقع "باختین" می گوید: که رمان بیش از آنکه به سمت ایده های هنری و یا زیبایی شناسی جهت گیری داشته باشد، به سمت اشکال اجتماعی- تاریخی بیان جهت گیری دارد. در حالیکه شعر در مرحله ی نخست بر دغدغه های زیبایی شناسی متمرکز است و تنها در مرحله ی بعد به دیگر جنبه های هستی اجتماعی می پردازد.

"باختین" می گوید: که ایده های پیرامون زبان همیشه سخنگویی واحد را در پیش فرض خود دارند. سخنگویی که رابطه ای بی واسطه با زبان شخصی منفرد و واحد خود دارد. این سخنگو می گوید: " من معنایی منحصر به فرد و یگانه را در گفتارم می آفرینم. گفتار من تنها از من صادر می شود." "باختین" می گوید این شیوه از اندیشیدن به زبان، دو قطب را تشکیل می‌دهد. اولی: زبان به مثابه نظام و دوم فردی که آن را به زبان می آورد. هر دوی این قطب ها آن چیزی را تولید می کنند، که "باختین" زبان تک آوا می نامد . زبانی که به نظر می رسد، منشأ آن منبعی منفرد و یکپارچه است.

"باختین" با زبان تک آوا به نفع چندآوایی مخالفت می کند. چند آوایی بر این مفهوم استوار است، که در یک فرهنگ تنوعی از زبان ها در کار است. چند آوایی را می توان همچون مجموعه ای از تمام اشکال گفتار اجتماعی تعریف کرد، که مردم در طول زندگی روزمره خود به کار می برند. مثالی از چند آوایی زبان های مختلفی است، که شخص در مواجهه با استاد خود، در گفتگو با دوستان خود، در گفتگو با والدین خود و ... به کار می برد.

"باختین" می گوید،که هنگام کاربرد زبان عملاً دو نیرو در حال تأثیر گذاری است. نیروی مرکز گریز و نیروی مرکز گرا. نیروهای مرکز گریز تمایل دارند، که همه چیز را به سمت یک نقطه کانونی بکشاند و نیروی مرکز گریز تمایل دارد، که همه چیز را از یک نقطه کانونی در جهات مختلف بپراکند."باختین" معتقد است، که زبان تک آوا همچون نیروی مرکز گرا عمل می کند. سخنگوی زبان تک آوا تلاش می کند، تمام اجزای زبان را و شیوه های مختلف بیان را در درون یک شکل منفرد گفتار متحد کند. نیروی مرکز گرای زبان تک آوا به منظور ارائه یک زبان یکپارچه خود را از شر تفاوت های میان زبان های مختلف ( و یا شیوه های بیانی مختلف ) خلاص می کند. تک آوایی نظامی از هنجارها، نظامی از یک زبان استاندارد و یا یک زبان رسمی است. زبانی رسمی که همگان بایست به آن زبان سخن بگویند.

اما چندآوایی گرایش دارد زبان را به سوی تکثر پیش ببرد. "باختین" تکثر معنایی مشابه ای با نظریه پردازان پسا ساختارگرا در ذهن ندارد، که منظورشان کثرت معنایی واژه ها و عبارات افراد به واسطه ی قطع پیوند میان دال و مدلول است، بلکه از نظر "باختین" این کثرت به واسطه ی گوناگون شیوه های متفاوت سخن گفتن، استراتژی های متفاوت بیان و نیز فرهنگ لغات متفاوت حاصل می شود.

"باختین" می گوید، که هم چند آوایی و هم تک آوایی، هم نیروهای مرکزگریز زبان و هم نیروهای مرکزگرای زبان همواره در هر گفته ای حضور دارند. " هر بیان عینی یک فرد سخنگو همچون کانونی است که در آن هم نیروهای مرکزگریز و هم نیروهای مرکزگرا در آن واحد عمل می کنند. زبان در این معنا همواره هم غیرشخصی و اجتماعی ( چیزی که وراء هر فردی شکل می گیرد ) و هم عینی و ملموس ( پر شده از محتوایی معین که توسط فرد سخنگو شکل گرفته است ) می باشد.

"باختین" استدلال می کند، که زبان شعری از نظر تاریخی به عنوان زبان مرکزگرا و زبان رمان به عنوان زبانی مرکزگریز مطرح شده است. "باختین" می گوید، که زبان رمان زبانی گفتگویی و چند آوا است و در نتیجه همچون مکانی برای مبارزه جهت غلبه بر ( یا حداقل هجو ) گفته های تک آوا و تک صدایی است، که ویژگی زبان رسمی تمرکزگرا است.

"باختین" در جستجوی یافتن بدیل هایی در برابر رویکرد کاملاً فرمالیستی یا ساختارگرا است. چرا که این روش ها گرایش دارند، تنها به ادبیات به مثابه یک اثر ادبی بنگرد. به گونه ای که یک" کل خود بسنده" است و عناصر آن نظامی بسته را تشکیل می دهند، که هیچ چیز را و هیچ گفته ای را فراسوی خود فرض نمی کنند.

"باختین" در مقاله سخن در شعر و سخن در رمان، استدلال می کند، که شعر اساساً تک آوا است و به نحوی عمل می کند، که گویا یک " کل خود بسنده" است. ( که می تواند دلیل این مسأله باشد که چرا فرمالیست ها و یا نقد نوی آمریکایی اغلب شعر را بررسی می کنند و نه داستان را ) از منظر"باختین" واژه شعری تنها خود را، موضوع خود را ( آنچه را که بازمی نمایاند ) و یگانگی و زبان واحد خود را تصدیق می کند.اژه در شعر تنها با مسأله رابطه اش با یک موضوع و نه رابطه اش با واژه دیگری، مواجه می شود. به بیان دیگر واژه هایی که شاعرانه به کار می روند به خود زبان ، به ایده ی زبان شعری یگانه و تمرکزگرا و شاید نیز به موضوعی که بازنمایی می شود ارجاع دارند و نه به زبان غیر شعری یا دیگر زبان های فرهنگ.

واژه شعری تنها بصورت در خود و یا در ارتباط با یک موضوع معنا دارد، ( به مثابه یک دال و یا در رابطه با یک مدلول ) و لاغیر. آن‌گونه که "باختین" می گوید، تمام کنش گری واژه شعری در رابطه ی میان واژه و موضوع ختم می شود. در نتیجه شعر، کاربرد کلمات بدون ارجاع به تاریخ است." شعر هیچ چیز را فراسوی مرزهای زمینه خود فرض نمی کند." هنگامی که واژه شعری به یک موضوع ارجاع می‌دهد، آن موضوع از هرگونه مشخصه تاریخی و یا اجتماعی بریده می شود. به بیان دیگر یک واژه شعری تنها یک دال است. یا هنگامی که به یک مدلول پیوند خورده است،آن مدلول همواره یک انتزاع است. درنتیجه در یک شعر واژه " بطری " تنها به خود و یا به مفهوم بطری اشاره دارد و نه به یک بطری معین. ( مانند این بطری پلاستیکی آب که اکنون در جلوی من است. )

"باختین" مفهوم گفتگو یا گفتگویی را بیشتر بسط می‌دهد و استدلال می کند، که تمام کلمات و یا گفته ها به سوی پاسخی و واکنشی جهت دارند. در مکالمات روزمره، کلمات از طریق قرار گرفتن در نظام مفهومی شنونده درک می شوند و سرشار از اهداف معین و تأثرات احساسی اند و با آنها مرتبط اند. در نتیجه فهم یک گفته از پاسخ شنونده به آن جدایی ناپذیر است. در نتیجه تمام سخن ها به سوی آنچه "باختین" " افق مفهومی " شنونده می خواند جهت دارند، که این افق شامل زبان های متعدد اجتماعی است، که شنونده از آن ها استفاده می کند."دیالوگیسم" گرایشی به سمت تعامل میان زبان های مختلف سخنگو و زبان های شنونده است و به این دلیل است، که "باختین" می گوید: " سخن ها در مرز میان زمینه خود و زمینه دیگری و بیگانه زندگی می کنند."

"باختین" می گوید، که مفاهیم کرانمندی، تاریخمندی و تعین اجتماعی که درمفهوم گفتگویی زبان وجود دارد، با سبک شعری بیگانه است. نویسنده نثر همواره زبان خود را با زبان دیگر ( زبان شنونده ) هماهنگ می کند و از چند آوایی - به کاربردن تنوعی از زبان ها- استفاده می کند، تا وارد گفتگو با خوانندگان شود. نویسنده داستان همواره سخن ( یا نوشته ) خود را به سوی پاسخ های ممکن خوانندگان جهت می‌دهد و همواره سعی می کند، برای اینکه خوانندگان بتوانند پیام های او را متوجه شوند چیزهای بیشتری برای گفتن و نیز شیوه های بیشتری برای بیان آن بیابد.
این تنوع صداها که به معنای چند آوایی است، مشخصه بنیادین نویسندگان نثر و نیز رمان به عنوان یک ژانر است.