مطالعات فرهنگی

مطالعات فرهنگی

محمد سروی زرگر- مرکز تحقیقات و مطالعات رسانه‌ای همشهری در نظر دارد در راستای ایجاد فضای مناسبی برای گفتگو در عرصه مطالعات فرهنگی، مجموعه ای از گفتگوها با اساتید و صاحب نظران این حوزه انجام دهد.
دکتر نعمت ا... فاضلی استاد مطالعات فرهنگی دانشگاه علامه طباطبایی است. این مصاحبه در دفتر کار دکتر فاضلی انجام شده است و در آن سعی شده است به برخی از پرسش های پایه ای و بنیادین حوزه مطالعات فرهنگی پاسخ داده شود.

***

- به عنوان اولین سوال، اگر موافق باشید با مبانی معرفت شناحتی مطالعات فرهنگی در غرب شروع کنیم. اینکه مطالعات فرهنگی در غرب برای پاسخ گویی به چه سوالی شکل گرفت و چقدر توانست به این سوالات جواب های مفید و قابل قبول ارائه دهد؟ و نهایتاً این رشته امروزه در غرب به چه جایگاهی رسیده است؟ و بعد از این در صدد نیل به چه اهدافی است؟

* دانش مطالعات فرهنگی یا Cultural studies یک حوزه بین رشته ای جدید هست که به تعبیر یکی از محققان این حوزه زبان وضعیت جامعه غرب و حتی در یک بیان کلی تر جامعه انسانی بعد از سالهای 1970 تلقی می شود که دوره پسا مدرنیسم یا فرانوگرایی نامگذاری شده. این دانش که میتوان آن را یک گفتمان هم نامید به طور رسمی در سال 1964 در واقع با تاسیس مرکز مطالعات فرهنگ معاصربیرمنگام توسط ریچارد هوگارت، بعد ها محققانی که در این مرکز پرورش یافتند مانند ریموند ویلیامز و استوارد هال، دیوید مورلی، ریچارد جانسون و آنجلا مکروبی و خیلی ها (عده دیگری از محققان) شکل گرفت و توسعه پیدا کرد و در دهه های 90 و سالهای اخیر هم خصلت بین المللی و جهانی پیدا کرده است. امروزه مطالعات فرهنگی، نه تنها در انگلستان و اروپا و امریکای شمالی بلکه در آفریقا آمریکای لاتین آسیا هم در دانشگاههای مختلف آموزش داده می شود و در جریانهای روشنفکری و عرصه عمومی در رسانه ها و مطبوعات، توسط فعالان سیاسی، اجتماعی، فرهنگی و روشنفکران عرصه عمومی درباره آن بحث می کنند و از گفتمان مطالعات فرهنگی برای تبیین و توجیه و تفسیر وضعیت خودشان استفاده می کنند. مطالعات فرهنگی در واقع محصول مجموعه تحولاتی بود که در جامعه انسانی در واقع و بخصوص غرب در نیمه دوم قرن بیستم تجربه کرد. بخشی از این تحولات معرفت شناسانه بود و بخشی تحولات اجتماعی و سیاسی.
آن بخش که معرفت شناسانه بود مرتبط با تحول مفهوم علم و نقشی بود که علم در کشف واقعیت می تواند داشته باشد (یا نمی تواند داشته باشد) و همچنین به نقدهایی که بر پوزیتیویسم (تحصل گرایی) و همچنین جریانهای علمی و معرفتی که در قرن 19 ونیمه اول قرن بیستم در واقع تثبیت شده بود. از جمله این نقدها، نقدهایی بود که اساساً معطوف به علوم اجتماعی و از جمله جامعه شناسی بود. به هر حال جامعه شناسی با قرائتی برخاسته (و برگرفته) از عصر روشنگری و انقلاب صنعتی، نوید این را داده بود که قوانین حاکم بر حیات اجتماعی بشر را کشف کند و زندگی اجتماعی بشر را پیش بینی پذیر کند و بتواند از راه مهندسی اجتماعی و کاربرد علوم اجتماعی در جهت بهبود زندگی و توسعه رفاه انسانی قدم هایی را بردارد.

ولی در عمل ظهور نحله های مختلف در حوزه فلسفه علم و تحولات ناشی از پدیدار شناسی و نگاههای تفسیری و تاویل گرایانه به مقوله فرهنگ، باعث شد که عملاً چنین تلقی های قرن نوزدهمی و نیمه اول قرن بیستمی، با چالشهایی مواجه شوند و نهایتاً محققان به تعریف متفاوت تری از مقوله فرهنگ دست پیدا کنند.
بخش دیگری از چالشهای معرفت شناسانه و نظری معطوف به این بود که در نیمه اول قرن بیستم در نتیجه توسعه و سلطه اندیشه مارکسیستی و همچنین سلطه اندیشه مبتنی بر علم به مثابه science یا علم به مثابه علوم طبیعی، باعث شده بود که فرهنگ به مثابه یک متغیر تبیین کننده و مستقل در توضیح امور انسانی و ا جتماعی نقش جدی ایفا نکند و بیشتر به مثابه یک متغیر تابع نگریسته شود. در نتیجه حتی در حوزه های مثل جامعه شناسی فرهنگ و جامعه شناسی فرهنگی هم که مستقیماً به حوزه فرهنگ می پردازد (و می پرداختند) باز مقوله فرهنگ اگر چه موضوع بحث بود ولی نقش تعیین کننده و تبیین گری نداشت. این عوامل باعث شد که زمینه برای رویکردهای دیگری پیدا شود که بتواند اهمیت فرهنگ را یادآوری کند و نشان بدهد.

البته در کنار این تحولات معرفت شناختی نظری، تحولات اجتماعی هم رخ داد که این تحولات اجتماعی هم از یک سو باعث افزایش اهمیت و جایگاه فرهنگ در جامعه انسانی شد و هم از سوی دیگر ضرورت ظهور نگرش تازه ای که بتواند زبان وضعیت جدید باشد فراهم آورد. به طور خلاصه اگر بخواهم این وضعیت را مورد بررسی قرار دهیم، باید بگویم که از یک سو، صنایع فرهنگی ظهور کردند، توریسم، صنعت دانش، صنعت هنر، میراث فرهنگی و حوزه های مشابه که به طور کلی سبب اهمیت یافتن مقوله فرهنگ از منظر اقتصاد و درآمد زا شدن فرهنگ شد و درسطح تکامل یافته تر آن، در واقع مبادله معانی و مبادله نمادها جای مبادله کالاها را گرفت و سبب شد که در عمل، نوعی سرمایه داری (یا کاپیتالیسم) فرهنگی جای کاپیتالیسم صنعتی و کاپیتالیسم مبتنی بر کالا را اشغال کند.

طبیعتاً در این فضاها، فرهنگ کند از نظر اقتصادی اهمیت قابل توجهی پیدا می کند. ولی تنها بعد اقتصادی هم نیست اهمیت فرهنگ در حوزه سیاسی هم خیلی زیاد شد. در نیمه دوم قرن بیستم و در نتیجه افزایش مشارکت مردم در فعالیتهای سیاسی و توسعه فرآیندهای مردمسالاری و اهمیت یافتن گروههای حاشیه ای مانند مهاجران، اقلیت ها و گروههای نژادی، اهمیت یافتن اقشار اجتماعی مانند زنان، جوانان، کودکان و در مجموع اهمیت یافتن انسان و عامل انسانی در کلیت ساختارهای سیاسی بوقوع پیوست. در عین حال تحولات زیر ساختی جامعه انسانی در زمینه تولید، توزیع و مصرف نمادها و معانی شکل گرفت. این تحولات نه تنها فقط از بعد اقتصادی بلکه از ابعاد فرهنگی و اجتماعی دیگر سبب بروز برخی تغییرات شد. مثلا سواد آموزی عمومی گسترش پیدا کرد به طوری که به هر حال در پایان نیمه دوم قرن بیستم بیش از حدود 80% جمعیت جهانی که در سن تحصیل باشند، به مدرسه می روند و با سواد هستند. جامعه خودمان را در نظر بگیریم؛ جامعه ایران چیزی نزدیک به نود درصد از جمعیتش با سواد است. توسعه آموزش عالی، گسترش توده وار آموزش عالی و تحصیلات دانشگاهی، توسعه فعالیتهای خلاقی هنری، اهمیت یافتن هنر و خلاقیت، توجه بیشتر به نیازهای ثانویه یا نیازهای مربوط به شکوفایی استعداد ها و زیبایی شناسانه، تحول مفهوم رفاه از رفاه مادی به رفاه فرامادی و همچنین تحولی که اینگلهارت در کتاب معروفش با نوع تحول فرهنگی در جامعه صنعتی بحث می کند از این جمله تغییرات هستند. اینگلهارت در کتاب خود از تحولی تحت عنوان تحول ارزشها از مادی و فرامادی سخن می گوید و نشان می دهد که در نتیجه ظهور جامعه وفور و فراوانی در غرب و در نتیجه توسعه اقتصادی، افزایش در آمد سرانه، افزایش توسعه خدمات مربوط به تامین نیازهای زیستی، غذا، پوشاک و مسکن و امنیت و ...، امروزه دیگر برای مردم غرب و جوامع فراوانی مسئله مهم و اصلی عبارت است از پاسخ دادن به نیازهای مانند صلح، هنرها، نمادها و نیاز به آزادی بیان. افزایش مشارکت سیاسی مشارکت اجتماعی و بخواهیم به زبان روانشناسی مطرح بکنیم توجه به خود، فردیت و توجه به شکوفایی استعدادهاست. حال اگر مباحث مطرح شده را جمع بندی کنیم، تحولات متعددی که من به بخشهایی از آنها اشاره کردم باعث شد که چه از لحاظ معرفتی و از لحاظ اجتماعی زمینه برای ظهور گفتمانی به نام مطالعات فرهنگی فراهم شود.
در کنار گسترش این گفتمان، البته یکسری جنبشهای اجتماعی مثل جنبش فمنیسم زنان، جنبش محیط گرایان، جنبش جوانان، جنبش سیاهان و جنبش مهاجران هم ظهور کردند. این جنبشها هم در واقع نیاز به ایدئولوگها یا روشنفکران ارگانیک (تعبیری که من از از گرامشی به عاریت می گیرم)خودشان داشت که بتواند سخنگو و تئوری پرداز و تئورایزکننده یا تبیین کننده نظری این نوع جنبشها باشد. مطالعات فرهنگی این داعیه را داشته که از اول شکل گیری آن تا همین الان، مهمترین وجه ممیزه آن از سایر علوم اجتماعی، "سیاست" است. چرا که به رابطه قدرت و فرهنگ می پردازد و بعد سیاسی فرهنگ را مهم می داند به شدت سیاسی است. این جنبشها در واقع که تقارن زمانی با شکل گیری مطالعات فرهنگی دارند. در واقع با گسترش این تحقیقات و مطالعات که گفتمان فرهنگی دارند و داشتند با شکلی از هماهنگی در بین این مطالعات مواجه می شویم . در کل این مجموعه از دیلایل باعث شدند که مطالعات فرهنگی در غرب شکل گیرد.

- از منظر متدولوژیک و با توجه به اینکه نوعی جامعه شناسی پوزیتیویستی نتوانست به بسیاری از سولات مطرح شده جواب دهد، اصحاب مطالعات فرهنگی به میزان بسیار زیادی به مطالعات کیفی روی آوردند. تحلیل های کیفی در مطالعات فرهنگی چه حایگاهی دارد و اساساً رویکرد مطالعات فرهنگی به مباحث متدولوژیک چگونه است؟

* یکی از ویژگیهای هویت بخش مطالعات فرهنگی رویکرد روش شناختی است که تحت عنوان رویکرد کیفی یاQualitative Methodes از آنها نام می برند. امروزه طیف وسیعی از روشها و روش شناسی ها که تحت عنوان روش های کیفی از آنها نام برده می شود در مطالعات فرهنگی به کار گرفته می شود از جمله تحلیل های مردم نگاری یا اتنوگرافی، تاریخ شفاهی، تحلیل زندگینامه، تحلیل روایت، تحلیل گفتمان، تحلیل متن، نشانه شناسی، نظریه مبنایی یا زمینه ای، تحلیل رسانه، تحلیل محتوای کیفی، و بسیاری از روشهای دیگر، این موارد طیف وسیعی از روشهای کیفی هستند که در مطالعات فرهنگی از آنها استفاده می کنند. در واقع منظور از روشهای کیفی توجه به این نکته هست که محققان این حوزه، در تحلیل ها و تبیین های خودشان به جای تبیین آماری به تفسیر و تاویل روابط بین پدیده ها می پردازند. پدیده ها از دیدگاه رویکرد کیفی لزوماً مبتنی بر تبیین آماری و کمی نیستند. این بدان معنا است که در هر تبیین های کمی، معمولا گفته می شود پدیده های به ارقام و اعداد تبدیل می شوند وسپس سعی می شود که رابطه های معنا دار آماری به لحاظ فنی بین این پدیده ها شناسایی شوند و متغیرها به متغیر های مستقل و وابسته تبدیل شوند و بعد گفته شود که چه چیزهایی می توان علت چه چیزهای دیگری باشد. در تحلیل های کیفی این گونه عمل نمی شود و محقق صدد توضیح یا تبیین آماری نیست. البته این امر به این معنی نیست که از آمار استفاده نمی شود چرا آن جایی که بحث توصیف هست و بحث بیان وضعیت هست آمار توصیفی و آمارهای مختلف می تواند به خدمت گرفته شود. ولی در نهایت این پژوهشگر است که تاویل و تفسیر خودش را از پدیده ها ارائه می کند و این تاویل و تفسیرها اغلب به آمار وابسته نیستند.

این امر نوعی وجه هویت بخش برای مطالعات فرهنگی است و دلیل آن بر می گرده به بحث هایی که از قرن 19توسط دیلتای و پیتر وینچ و خیلی های دیگر در فلسفه و علم مطرح کردند که پدیده های انسانی چون رابطه بین ابژه شناسا و فاعل شناسا یکی هست یعنی هر دو هم انسانها هستند که می خواهند راجع به انسانها حرف بزنند، طبیعتاً برخلاف علوم طبیعی که ابژه شناسایی طبیعت و فاعل شناسان انسان است، در نتیجه در حوزه علوم انسانی بین این دو طرف فاصله ای وجود ندارد. در علوم انسانی نمی توان عینیت یا تبیین های کمی و آماری را بر قرار کرد. در عین حال در غلوم انسانی عوامل زبان به وفور دخیل اند و این در حالی است که زبان امری تاویلی و تفسیری است. مجموع اینها باعث شده که مطالعات فرهنگی به لحاظ روش هم یک رویکرد متمایزی را پیدا بکند.

- برگردیم به ما نسبت مطالعات فرهنگی با سایر رشته ها. مثلاً در باره ارتباط مطالعات فرهنگی با سیاست در مطالعات فرهنگی رایج در غرب، در آثار اغلب نظریه پردازان مطالعات فرهنگی مانند استوارت هال می بینیم ادعا بر این است که کار سیاسی انجام داده می شود و خود هال کل پروژه تحقیقاتی خودش را سیاسی می داند و بخش اعظمی از کار خود را داز دیدگاههای گرامشی اخذ می کند. شما راجع به نسبت این حوزه با جامعه شناسی هم صحبت کردید. حال نسبت این علم با مردم نگاری و ارتباطات چگونه است؟ مرزهای این علم کجای این مجموعه ها قرار می گیرد؟

* مطالعات فرهنگی در واقع اگر قرار باشه قلمرو موضوعی براش تعریف کنیم مهمترین قلمرو موضوعی اش (اگر چه فقط این نیست ولی مهمترین بخش آن است) Popular culture یا فرهنگ عامه پسند که در واقع معانی مختلفی دارد. اگر به طور عینی اگر بخواهیم مثالهایی بزنیم برمی گردد فرهنگ عامه پسند به محصولاتی که از طریق رسانه های جدید و از طریق رسانه های همگانی تولید و توزیع و انتشار پیدا می کند یعنی چیزهایی که از طریق تلویزیون، رادیو، اینترنت، ماهواره، مجلات، روزنامه ها و همچنین از طریق صنعت نشر کتاب تولید و عرضه می شود. در این معنا، در واقع فرهنگ عامه پسند به ارتباطات برمی گردد یعنی به اصطلاح به محصولاتی که تحت عنوان محصولات عامه پسند توسط رسانه ها برای انبوه مخاطبان خودشان تولید می شود. به همین دلیل نظریه هایی که در حوزه مطالعات فرهنگی شکل گرفته است عمدتاً به توزیع و تفسیر و تبیین نقش و جایگاه رسانه ها در جامعه جدید برمی گردند و همچنین تبیین نظریه هایی که بتواند رابطه آن رسانه ها و مخاطبان و رابطه مخاطبان با رسانه ها را توضیح بدهد.

البته بخش بخش دیگری که باید ذکر شود، مقوله مصرف است. اینکه چه چیزهایی مصرف می شود چه جوری مصرف می شود و مصرف چه جایگاهی در جامعه جدید دارد و مواردی از این دست. بنابراین فرهنگ عامه پسند و مصرف دو مقوله ای اصلی هستند که در مطالعات فرهنگی مورد مطالعه قرار می گیرند. ولی هر دو اینها هم مصرف و هم فرهنگ عامه پسند در رسانه ها در تعامل با یکدیگر هستند. بخشی از دیدگاههایی که شکل گرفته در مطالعات فرهنگی متاثر از متفکران مکتب فرانکفورت بوده است که آدورنو و هورکهایمر در مقاله صنعت فرهنگسازی ارائه کردند در کتاب دیالکتیک روشنگری مطرح شده است و نگاهی بسیار بدبینانه و انتقادی به رسانه ها دارد. از این جهت که آنها معتقدند که رسانه ها و صنعت فرهنگ در واقع از طریق تولید انبوه هنر و نمادها، عملاً آثار هنری را از آن خصلت منحصر به فرد و یگانه و ممتاز بودن دور می کنند. همچنین نگاههای مکتب فرانکفورت در زمینه نقشی که رسانه ها در نظام سرمایه داری ایفا می کنند به عنوان ابزاری در خدمت شرکتهای بزرگ تجاری که رسانه ها از طریق تبلیغات و برنامه هایی که می سازند عملاً ذائقه مخاطبان را شکل می دهند و باعث می شوند که مخاطبان نقش فعال و منتقدانه ای در فهم مسائل روز و همچنین در تعیین نیازهای واقعی خودشان نداشته باشد و مطابق آن چیزی عمل کنند که شرکتها و صنایع نظام سرمایه داری می طلبد. در نتیجه از این منظر، مخاطبان به مصرف کننده های غیر فعال و بسیار منفعل رسانه ای تبدیل می شوند.

در عین حال بحثهایی که در پارادایم کلاسیک مطالعات فرهنگی شکل گرفته است و بیشتر تحت تاثیرمفهوم هژمونی گرامشی بود هم معطوف به همین نکته است. در واقع ریموند ویلیامز، ریچارد هوگارت و خیلی های دیگر که تحت پارادایم فرهنگرا از آنها نام می برند. آنها هم به شدت تحت تاثیر مفهوم هژمونی گرامشی بودند. همه تلاش ها و دغدغه های گرامشی بر این بود که به این سوال پاسخ دهد که چرا در نظام سرمایه داری علیرغم نابرابری های ساختاری، انقلاب صورت نمی گیرد؟ پاسخ گرامشی این بود که بواسطه هژمونی یا استیلا. هژمونی عبارت است از این امر که نظام سرمایه داری سعی می کند به کمک رسانه ها و ابزارهای فرهنگی رضایت و خرسندی شهروندان را بدست آورد و در واقع آنها را از طریق تحمیق کردن و با خرسند کردن استثمار کند. البته خوب بعدها نگاههای متفاوت تری آمد. در همین دوره ها نگاه آلتوسری هم هست که در واقع بحث آلتوسر که تکفیکی قائل می شود میان دستگاههای ایدئولوژیک دولتی و دستگاههای سرکوب گر دولتی در همین راستا شکل گرفته است. دستگاههای ایدئولوژیک دولتی همین آموزش و پرورش، خانواده و رسانه ها و آموزش عالی و کلیه دستگاههای فرهنگی و اجتماعی هستند که نقش مهمی در برقراری هژمونی دارند.

البته در پارادایم های بعدی مطالعات فرهنگی نگاه متفاوتی شکل گرفت استوارت هال در مقاله رمز گذاری و رمزگشایی توضیح می دهد که مخاطبان فقط مخاطبان منفعل نیستند بلکه طیف متفاوتی از مخاطب ها وجود دارد. یک طیف آنهایی هستند که البته منافعشان با صاحبان رسانه و نظام سرمایه داری سازگار است در نتیجه آن کد گذاری هایی که در رسانه ها صورت می گیرد همان طوری قرائت می کنند که صاحبان رسانه ها می خواهند اما طیف دیگه ای هستند که اپوزیسیون هستند و مخالف هستند در نتیجه به شکل دیگری به قرائت می پردازند و گروهی دیگر هم هستند که در واقع ترکیبی هستند یعنی گزینش می کنند و برخی از متون رسانه ای را موافق خودشون می دانند و برخی را مخالف می یابند. به هر حال مجموعا این که مخاطبان لوح سفیدی باشند که رسانه هر چه بخواهد در آن بنویسد و تاثیر بگذارد، بلکه مخاطبان گروههایی هستند با تجربه های متفاوت، تاریخ، مذهب، جهان بینی و منافع آنها دخالت می کند در رمزگشایی رمزهایی که رسانه ها و متون رسانه ای تولید می کنند. حتی نظریه هایی که در مورد مصرف هم ارائه شد باز همین طور بود یعنی این دیدگاه مطرح شد که لحظه مصرف لحظه تولید هم هست. به این معنی که مشتریان با توجه به اینکه چه چیزی را در بازار انتخاب می کنند انتخابهایشان جهت می دهد به مسیر تولید کالا ها و از این طریق در واقع مشتریها فقط منفعلان بازار نیستند. بعلاوه این هم مطرح شد که امروزه از آنجایی که سطح بسیار بالایی از تنوع کالاها وجود دارد که عملاً امکان اینکه یک شرکت بتواند به تنهایی سلیقه خاصی را در بازار تحمیل کند وجود ندارد و رقابتهای جهانی شد و بستر ها (Context) عوض شده است. باز تو همان بحث رسانه ها هم مطالعاتی که دیوید مورلی در مورد تلویزیون خانگی انجام داد و همچنین در مورد برنامه نیشن وایلد انجام داد نشان داد که مخاطب ها در واقع مخاطبان رسانه ای به شدت مواجه شان با رسانه یک مواجه فعالانه است و تابع موقعیت آنها است. مثلاً مورلی در بررسی تلویزیون خانوادگی نشان می دهد که مردم تلویزیون را در محیط های خانوادگی می بینند و بعد در محیط خانوادگی آنها را تفسیر می کنند، نشانه ها را تفسیر می کنند و دراین تفسیرها در واقع به فهم های خودشان یا خوانشهای خودشان از این متون را اهمیت بیشتری می دهند تا خوانشهایی که مورد نظر سازندگان برنامه باشد. همچنین در مورد سریالهای دیگر کاری که در مورد برخی سریالهای یا نمایش های خانوادگی که آمریکا انجام می شد (مثل دالاس) نشان می دهد که دیدگاههای متفاوتی نسبت به دیدگاه مکتب فرانکفورت و دیدگاههای اولیه کلاسیک مطالعات فرهنگی ظهور پیدا کرده که امروز تحت عنوان نظریه پذیرش یا روشهایی که مربوط به دریافت برنامه ها هست یا مطالعات مخاطبان و نظریه دریافت می باشد.
ولی به هر حال رسانه ها خیلی مهم هستند منتها رسانه ها در مطالعات فرهنگی فقط تلویزیون یا رادیو نیست. مجلات عامه پسند مقوله بسیار مهمی در مطالعات فرهنگی به خود اختصاص داده است. اینکه این مجلات چه نقشهایی در دنیای امروزی ایفا می کنند مثل مطالعاتی که خود انجلا ماکروبی درباره مجلات دخترانه و زنانه انجام داد و توضیحی که ارائه کرد در واقع این مجلات کارشان این است که توضیح بدهند که زن بودن یعنی چه و هویت زنانه چگونه است. همچنین در مورد داستانهای عامیانه مطالعات گسترده ای که راجع به جیمز باند و فیلمهای پلیسی و فیلمهای دیگه صورت گرفته است، بخصوص تجزیه و تحلیل های نشانه شناسانه در موارد این گونهو داستانها که در مطالعات فرهنگی خیلی اهمیت پیدا کرده است. نگاههای رولان بارت به حوزه نشانه شناسی که جایگاه مهمی در مطالعات فرهنگی دارد مبنی بر اینکه کتاب رولان بارت تحت عنوان اسطوره شناسی ها توضیح می دهد که چگونه در دنیای امروزه پدیده های اجتماعی، فرهنگی و سیاسی تبدیل به اسطوره می شنوند. اسطوره به این معنا که به امور بدیهی و طبیعی تبدیل می شوند که گویی این پدیده ها ابدی و ازلی هستند وجودان اجتناب ناپذیر است و ابعاد سیاسی و ابعاد که مربوط می شود به اینکه چگونه در دنیای امروز اینها به عنوان برساخته های اجتماعی یا سازه های اجتماعی شکل گرفته اند و ناشی از شرایط امروز ما هستند، چگونه در داخل فرهنگ اسطوره سازی پنهان می شوند و در واقع قدرت عمل بسیاری از پدیده های اجتماعی ناشی از همین اسطوره شدن آنهاست. حالا می شود گفت مفهوم اسطوره خو به خود مفهوم هژمونی و مفهوم ایدئولوژی و خیلی از مفاهیم مشابه دیگر را هم می تواند پوشش دهد. ولی به هر حال در بحث های نشانه شناسی خیلی کاربرد دارد از این حیث که نشان می دهند ما چگونه این نشانه هایی که در مجلات روزنامه ها یا رسانه ها تولید می کنیم اینها کارشون اسطوره سازی این پدیده های دنیای مدرن یا دنیای پسا مدرن هست.

به هر حال در مورد مردم نگاری و جایگاه آن در مطالعات فرهنگی پرسیدید. دومعنی از مردم نگاری را می توان در نظر داشت: اتنوگرافی هم به معنی روش است و هم به معنی محصولاتی که از این روش بدست می آید. به یک معنا برخی معتقدند که اصلاً کل روش های کیفی را می توان روشهای اتنوگرافیک نامید. ولی به هر حال مردم نگاری این است که ما به توصیف فرهنگی یک گروه یا عده ای از جمعیت در ارتباط با یک موضوع معین می پردازیم و دراین توصیف فرهنگی سعی می کنیم که تجربه زیستی این گروه را از دیدگاه خودشان و به شکل معنا کاوانه بشناسیم و معنای پدیده های فرهنگی و اجتماعی را در بستر یا بافت و زمینه سیاسی اجتماعی - فرهنگی - تاریخی که آنها شکل گرفته اند شناسایی کنیم و استخراج کنیم.
مجموعه وسیعی از مطالعات فرهنگی در واقع به روشهای اتنو گرافیک صورت گرفته اند. مطالعه دیوید مورلی در مورد نیشن وایلد یک نوع مطالعه اتنو گرافیک است که او با بینندگان این برنامه مصاحبه ها و گفتگوهای خودش را تجزیه و تحلیل می کند همچنین مورلی مطالعه ای که در تلویزیون خانگی انجام می دهد همین طور است. حتی نوشته های اولیه مطالعات فرهنگی مثل کار ریچارد هوگارت که عمدتاً در رابطه با طبقه کارگر در بریتانیای بعد از جنگ است، عمدتًا بخشی از آن به داده های اتو بایوگرافیک و خود زندگینامه هایی او بر می گردد که تجربه زیستی او به عنوان یک فرد عضو طبقه کارگر بیان می کند و بعد در مورد مجلات عامه پسند در بریتانیا بحث می کند و مشاهدات خودش و گفتگوهای خودش را تجربیات خودش را از آنچه که در زمینه مجلات هست بیان می کند و می شود گفت که این یک نوع کار اتونوگرافیک هست.

کارهای ریموند ویلیامز کمتر کار اتنوگرافیک هستند و او بیشتر به عنوان یک منتقد ادبی می نویسد و سعی می کند از متون ادبی تجزیه و تحلیل های تاریخی ارائه دهد. اما عده زیادی از تحقیقات مطالعات فرهنگی چه در حوزه رسانه و چه در حوزه غیر رسانه ها صورت گرفته است، مثل حوزه های مربوط به سیاست فرهنگی و مربوط به حوزه بخصوص مصرف و فرهنگ مصرفی و همچنین بحثهایی که راجع به خرده فرهنگها بخصوص فرهنگ جوانها هست، اغلب بر اساس تکنیکهای اتنو گرافیک انجام شده اند. مثلاً کاری که پل ویلیس تحت عنوان یادگیری طبقه کارگر منتشر کرد یکی از کارهای کلاسیک امروزه محسوب می شود و درباره باز تولید ایدئولوژی حاکم در مدارس هست و کاری که بعدها پیر بوردیو به یک شکل دیگر در فرانسه انجام می دهد، هر دو اینها کارهای اتنو گرافیک هستند. امروزه روش های اتنو گرافیک امری کاملاً شناخته شده است و به عنوان رکن روشهای مطالعات فرهنگی از آن یاد می شود. ولی باید این واقعیت را در نظر داشت که امروزه تحلل گفتمان، تحلیل متن، تحلیل نشانه شناسانه و روشهای تحلیل روایت و حتی روشهای کمی و پیمایشی هم وارد حوزه مطالعات فرهنگی شده است و فقط این نیست که مردم نگاری تنها روش مطالعات فرهنگی باشد.

- آقای دکتر یک سوالی که برای من خیلی جدی است این است که همه آنچه تا به حال از مطالعات فرهنگی و قلمرو آن ذکر شد به شکل اثباتی مطرح شدند. این سوال را یک جور دیگری هم می شود پرسید و آن این است که مطالعات فرهنگی چه چیزی نیست و به چه چیزی نمی پردازد زمانی دعوا سر این بود که هر چیزی جامعه شناسی شده است و چیزی خارج از حوزه جامعه شناسی وجود ندارد و جامعه شناسی به همه سوالات می خواهد جواب بد هد و خود جامعه شناسی هم ادعا می کرد که می تواند به همه این سوالات جواب بدهد. آیا فکر نمی کنید الان مطالعات فرهنگی به هیمن معضل دچار شده است؟ همه چیز فرهنگی است و فرهنگ همه چیز است. شاید بهتر است به زبان ساختگرایان بپرسم : چه چیزی جزو حوزه تحقیق یا مطالعه رشته کار این دیسیپلین نیست؟

* یک مقاله ای هست تحت همین عنوان که مطالعه فرهنگی چه چیزی هست و چه چیزی نیست در مقدمه کتاب مجموعه مقالات راجع به مطالعات فرهنگی است آمده است. یکی از راههایی که بفهمیم مطالعات فرهنگی چی هست این است که ببینیم مطالعه فرهنگی چه چیزی نیست. اصلا هر چیزی یکی از راههای شناختش این است که وجه تقابلش یا وجه های متمایزش چه چیزهایی هستند. مثلا برای اینکه قدرت را بشناسی باید ضد قدرت را بشناسی برای اینکه علم را بشناسی باید ضدتعلم را بشناسی برای اینکه گفتمان را بشناسیم باید ضد گفتمان را بشناسیم. این امر در مورد مطالعه فرهنگی صادق است. البته اینکه مطالعات فرهنگی چه چیزی نیست در آن مقاله ای که گفتم بحث اینکه مطالعات فرهنگی یک دانش بین رشته ای است که از جغرافیا، تاریخ، فلسفه و از جامعه شناسی، انسان شناسی و سایر رشته ها کمک می گیرد، مطرح شده است و در نتیجه همواره این اختلاف مطرح می شود که خوب ما از کجا بفهمیم این حوزه، جامعه شناسی نیست.

و یا مثلا از نقد ادبی کمک گرفته می شود، روانکاری به صورت گسترده ای مورد استفاده قرار می گیرد، از مطالعات ارتباطات و رسانه ها و از خیلی حوزه ها دیگر علوم کمک می گیرد. به این معنا که مطالعات فرهنگی بیشتر دانشی است که به اصطلاح در عرض دانشهای دیگر قرار دارد نه در طول آنها. پس مطالعات فرهنگی در داخل دل همه دانشهای دیگر هست چون مطالعات فرهنگی نوعی رویکرد است تا یک دیسیپلین.

رویکرد مطالعات فرهنگی سعی می کنه با تلفیق و ترکیب روشها و بینشهای مختلف یک باصطلاح رویکرد و تحلیلی درباره نسبت بین قدرت و فرهنگ بدست بیاورد به همین دلیل رویکردی که سعی می کنه تجزیه و تحلیل قدرت و فرهنگ را در دستور کار خود قرار دهد در حوزه اقتصاد سیاسی هم شدنی است، رویکرد مطالعات فرهنگی این کار را در جغرافیا هم می تواند انجام دهد. در اقتصاد سیاسی در همه چیز می تواند وجود داشته باشد. اگر از این زاویه نگاه کنیم مطالعات فرهنگی همه چیز هست و هیچ چیز هم نیست. چون در همه علوم هست و همه علوم به همه چیز می پردازند می تونیم با یک ذره جابجا کردن بگوییم که این قسمت اقتصاد این قسمت نقد ادبی- جامعه شناسی به همین دلیل می شد گفت که مطالعات فرهنگی اصلا چیزی نیست و در عین حال می شود گفت همه چیز در حیطه مطالعات فرهنگی می تواند قرار گیرد و این همان خصلتی است که برای جامعه شناسی قائل بودند. مطالعات فرهنگی مثل هر دانش دیگری گفتمان خاص خودش را دارد، سنت خاص خود را دارد.